تبليغاتX
گذشت زمان من را هم خاطره کرد

گذشت زمان من را هم خاطره کرد

چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی

باورم نميشه كه از اون روزي كه اومدم خونه و نشستم پاي كامپيوتر تا تجربه اي جديد رو امتحان كنم، يكسال گذشت !

رو اسمش خيلي فكر كردم، دوست داشتم اسمي رو انتخاب كنم كه هم تو يادها بمونه هم معني دار باشه و محدود به يه زمان خاصي نشه. 

هر ثانيه ميتونه با گذشتنش، يه خاطره اي براي ما بوجود بياره.

 به همين خاطر تصميم گرفتم اسم " گذشت زمان من را هم خاطره كرد " را انتخاب كنم.

وبلاگ ساخته شد. در ابتدا فقط اشعاري رو گذاشتم كه خيلي ها نشنيده بودن يا توي وبلاگ هاي ديگه نبود. 

علاقه ام به شعر و عكس و نقاشي باعث شد كه عكس و نوشته هايي كه تا به امروز گذاشتم  بهم مرتبط باشند و يه جوري مكمل همديگه (( نميدونم موفق بودم يا نه اما سعي ام رو كردم )). 

وقتي مي خواستم وبلاگم رو بسازم صرفا براي دل خودم بود، اما نظراتي كه ديگران در مورد وبلاگم ميدادند انگيزه ي منو قوي تر كرد براي بهتر شدنها.

از همون ماه هاي اول دوستان خوبي پيدا كردم " حميدرضا معظمي، طارق عزيز، بابي جني، نيلوفر گل، همسفر غم، ساحل دل، مانيك و ... " كه تشويقم كردن به شعر نوشتن. 

اين ثانيه ها مي گذشت و هر كدومشون خاطره اي براي من بوجود مياورد ...

شروين عزيز نويسنده وبلاگ " يك گاو روايت مي كند " من رو تو نوشتن داستان هاي كوتاه خيلي خيلي كمك كرد.

روزهاي ديگه اي هم اومدند و رفتند  و من با دوستان ديگري در دفتر مجله موفقيت آشنا شدم، دوستاني كه آشنايي با آنها باعث افتخارم بود

 (( كلاغ راست مغز عزيز، لبخند نيشخند زهر خند، قاصدك ايروني، زنده باد زندگی و ... ))

و ديگر دوستاني كه اين اواخر بيشتر با وبلاگهاشون آشنا شدم

 ((دست خيالُ کولی وشُ ، گوربان،خیانت، انار زرد و انار صورتي، سلام آمدم تا با تو سخن بگويم، باز هم كتاب تنهايي من ورق خورد، نقش خيال، ساغر تمنا، و ... ))

........ 

دوست داشتنم هم از طريق همين وبلاگ آغاز شد (( يكي از بهترين خاطرات عمرم )) كه گذشت و گذشت و گذشت تا به امروز رسيد و كلي خاطرات قشنگي كه از اون روزها  فقط برام موند.

.........

        از همه ي شما ممنونم            

                                             و               دوستتون دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت توسط سارا |


 

                   دنیا اینجوریه دیگه، ساز خودش رو میزنه اکثر آدما دارن به ساز دنیا می رقصن

نباید یه گوشه بشینی و منتظر بشی که دنیا اون آهنگی رو که تو دوست داری رو بزنه تا تو باهاش برقصی !

                              زندگی از حرکت واینمی ایسته و تو نبض لحظه جریان داره

                               پس یا از بودن در جریان زندگی لذت ببر

   یا انقدر خودتو قوی کن که بتونی دنیا رو وادار کنی سازشو با آهنگ زندگیه تو کوک کنه

                    

نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت توسط سارا |


باز هم دل سفید کاغذ قربونی قلب سیاه قلم می شود.

می نویسم، باز هم می نویسم و می نویسم اما هنوز فکری به انجام نرسیده فکری دیگه توی سرم شکل میگیرد.

 هنوز نمی دونم از کجا شروع کنم !

 میرم توی آینه خودم رو نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم که اصلا این " من جدید " درون خودم رو نمی شناسم.

 چند وقتی میشه که اون داره از درون من رو نگاه می کنه و شاهد تمام کارهای من شده، آخه تازگی ها اومده سراغ من. درست از زمانی که با تو غریبه شدم.

 آره با تو، با توئی که دیگه نمی شناسمت.

 ببینم تو هنوز همونی هستی که بودی ؟

 همونی که از رگ گردن بهم نزدیک تر بود ؟

 پس چرا دیگه حست نمی کنم ؟ نه توی قلب نه توی باورهام !

تو چطور؟ تو من رو می شناسی ؟

 اصلا چی شد که یهو رفتی ؟

 آهان. . .

  فهمیدم، تو هم خسته شدی درست مثل من !

 من هم خسته ام، از تو، از خودم، از این دنیای سوخته ات.

تو باختی خدا، من رو هم بازنده کردی.

 من و تو باورهامون رو باختیم اما با این تفاوت که تو خدایی و می تونی با یه اشاره همه چی رو نابود کنی و از نو بسازی، اما من فقط نابود می شوم و تو دوباره من رو از نو جور دیگه ای می سازی.

من دوباره توی نگاه خسته ی دنیا، توی وزش بادهای عاصی، توی همهمه امواج دریا ها، توی وحشیگری های یک قوم یا سنگدلی یه کرکس و مکاری یک روباه زاده می شوم.

 آره من دوباره آغاز می شوم. توی خشم تو نابود می شوم توی جهنمت می سوزم و توی بهشت بی آرامشت ساکن می شوم، درست همونطوری که خواست توست.

 دوباره متولد می شوم توی تمام هستی تو، که واسه سرگرم شدن خودت بوجودشون آوردی.

 من بارها و بارها آغاز می شوم و باز هم روزی دیگر، نوعی دیگر، همانطوری که برایت سرگرم کننده تر است در جایی دیگر باز هم از نو شکل می گیرم.

 نوشته شده توسط  خودم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت توسط سارا |


                                             هر چی فکر می کنم یادم نمی آید

                                         ببخشید من شما رو می شناسم ؟

                                              چرا اینجوری نگاهم می کنی ؟

                                             من شما رو قبلا جایی دیده ام ؟

                 خیلی معذرت می خواهم، اما چرا اصلا حرف هاتون برایم آشنا نیست ؟

                                       چرا هر چی فکر می کنم یادم نمی آید ؟

                                                        کجا داری میری ؟

     متاسفم . . .

                     دل من فراموشی گرفته !

    خدا نگهدارت

                                            

نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت توسط سارا |


به خودم میگم خب نباشه اصلا بره با یکی دیگه، تو هم می تونی بری با یکی دیگه !

اون که از اولش گفته بود که منو نمی خواد، اون که بهم گفته بود وابسته اش نشم . . .

آره اون از اولش گفته بود، گفته بود که ماله من نیستش و صرفا دوستیم

 اما، اما . . .

 دلم به حرفاش گوش نکرد، آخه از وقتی دیدش اونو خواست.

 با تمام وجودم خواستمش،

 با تمام نیازم فریاد زدمش.

 همه جوره قبولش داشتم مثه یه بت پرست می پرستیدمش.

 زمان می گذشت و من بیشتر از پیش میخواستم که کنارش باشم،

 تا اینکه یه روز به من گفت که از نظر احساسی وابسته کسی دیگه شده .

 تازه همون موقع بود که حرفاشو شنیدم،

 تازه همون وقت بود که عمق حرفاشو احساس کردم

 و یه دفعه وجودم از تلخیه تنهایی پر شد . . .

  حالا من موندم و دل رفته به باد                       واسه من شعر و غزل رفته به باد

  منم و وحشت تردید یه عشق                        به گمونم دل من رفته به باد

 نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت توسط سارا |


 به سفیدی صورتش نگاه کردم،

 به چشمای بی نورش،

 نمی تونست حرف بزنه اما من تو نگاهش می خوندم که می گفت :  پشیمونه

 اما دیگه فرصتی واسه گفتنش نداشت و فقط نگاه می کرد.

 یاد آخرین دیدارمون افتادم که خیلی ساده رفت بی هیچ فرصتی برای خداحافظی . . .

 هنوزم نمی دونم چرا رفت !

 وقتی رفت نگاش سرد بود و لباش رو با سکوت تلخ و عذاب آور دوخته بود

 رفت ... آره رفت حتی برنگشت تا نگاهم کنه.

 الان دوباره روبرومه اما هنوزم نگاهش سرد و بی روحه و لبانش هنوز هم بسته،

 تنها تفاوتش با اون موقع اینه که ته نگاهش یه پشیمونی موج میزنه و رو لبانش واژه های تاسف ماسیده

 اما دیگه دیر شده، خیلی دیر

 دیگه هیچ فرصتی واسه بیانشون نداره

 اون رفت واسه همیشه ی همیشه . . .

 

نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت توسط سارا |


 

از دیدن این همه جمعیت سرم گیج میره

 

معنی عجله رو میشه تو مترو فهمید.

 

کی فکر می کنه این همه جمعیت اینجا زیر زمین وجود داره!

 

احساس نفس تنگی می کنم،

 

صدای سوت قطار که تازه به ایستگاه رسیده، دویدن آدمی که با عجله از

 

 پله برقی می ره پایین تا قبل حرکت قطار و بسته شدن در وارد واگن بشه،

 

 با این که می دونه حتی اگه پرواز کنه به قطار نمی رسه باز هم می دود.

 

هنوز 30 ثانیه نشده  درب قطار بسته می شه.

 

یک دقیقه انتظار، قطار بعدی، باز هم همان هیاهو و عجله، سوار می شیم.

 

نمی دونم چرا آدما اصلا نگاه نمی کنن که کسی رو صندلی نشسته یا نه،

 

 همه آماده نشستن هستن

 

یکی رو پای اون یکی می شینه و انگار تازه حس می کنه که صندلی خالی

  نبوده و با دلخوری بلند می شه.

 

 خیلی جالبه عجیب ترین صحنه ها اینجا زیر زمین اتفاق میفته

 

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


 

از صبح که چشماشو باز کرد شروع به دویدن توی این شهر شلوغ و کثیف کرد با اون جثه کوچیکش همه

 جا می رفت، جایی نبود که نگشته باشه به همه جا سر می زد، دنبال جایی برای زندگی می گشت.

هر روز با نگاه های متعجب آدم ها روبرو می شد. بعضی از این آدم ها با چندش و یا با چشمانی از

 

حدقه بیرون زده به صورت ظریف و جثه کوچیکش نگاه می کردند.

 

این نگاه های خیره برای او فرقی نمی کرد به این نوع نگاه ها عادت کرده بود.

 

او همچنان از این گوشه به اون گوشه شهرمی رفت، تا شب همه جا رو خوب گشته و یاد گرفته بود و حالا

 

بعد چند روز دوندگی لبخند رضایتی بر لب های رنگ پریده اش نقش بست. به خانواده و دوستانش فکر

 

 کرد و با  آن ها تماس گرفت و گفت که به شهر بیایند.

 

در سوراخی خزید درهدف و فکرش غوطه ور بود و به ناداني انسان فکر مي کرد که نا آگاهانه شهر خود

 

 را تسليم ما مي کنند با موذی گری اندیشید ما این شهر را فتح خواهیم کرد و به " شهر موش ها " تغییر نام

 

خواهیم داد !!!

 

 

نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


 

پیرمرد خودش رو تو آیینه نگاه کرد،امروز روز مهمی برای او بود با امروز می شد ۲۹۸۸۱ روز که

 

 زندگی رو پشت سر گذاشته بود. بعد از ظهر همان روز دختر و نوه هایش جشن کوچکی را به مناسبت

 

 تولد ۸۴ سالگی برایش تدارک دیده بودند.

 

دوباره به روزهای گذشته برگشت. وقتی 5 ساله بود از روسیه به ایران آمدند، پدرش ایرانی و مادرش اهل

 

روسیه سفید بود. روزهای بازی خود با کودکان همسایه اشان را به یاد می آورد،با یاد آوردن دختر همسایه

 

 که عاشقش شده بود لبخندی به لب آورد چه ماجراهایی را پشت سر گذاشته تا توانسته بود سرانجام با او ازدواج کند.

 

تنها حرفه ای که در این مدت زندگی یاد گرفت و علاقه داشت عکاسی بود.

 

او ازاولین عکاسان و بهترین آن ها بود اما اکنون جز نامش در برخی از مجلات و حافظه تعداد اندکی از

 

دوستان چیزی باقی نمانده بود.

 

اکثر هم دوره هایش یا الان زیرخروارها خاک  بودند یا حرفه آن ها را پسرانشان ادامه می دادند.

 

آه . . .

 

حاصل این عمر اندک او 3 دختر و یک پسر بود،پسرش را در 14 سالگی برای ادامه تحصیل به انگلیس

 

فرستاد و دو دختر دیگر بعد ازدواجشان دست سرنوشت هر کدام از آن ها را به غربت فرستاد تنها دختر

 

وسطی کنار آن ها باقی ماند.

 

زنش را که عاشقانه دوست می داشت ۷ سال پیش از دست داد.

 

هنگامی که بازنشسته شد نوه هایش کوچک بودند که نمی توانست حرفه خود را برای آن ها یادگار بگذارد ...

 

صدای زنگ در او را از افکار گذشته بیرون کشید، به آرامی در را گشود

 

صدای شاد دختر و نوه هایش را شنید که برای او سرود تولد می خواندند. موقع بریدن کیک پیرمرد درست

 

 مثل بچه ها شده بود و ذوق فوت کردن شمع ها را داشت.

 

پسر به پیرمرد گفت که لبخند بزند تا او ازش عکس بگیرد!

 

پیرمرد نگاهی به دوربین انداخت و پیش خود فکر کرد که این دوربین های جدید چقدر با دوربین هایی که او

 

 با آن ها سر و کار داشت متفاوت بود،

 

برای بار چندم از پسر پرسید که حلقه فیلم در کدام قسمت این دوربین جا می گیرد و پسر باز هم با صبوری

 

توضیح داد که این دوربین ها نیازی به حلفه فیلم ندارد و عکس در حافظه آن ها ذخیره می شود.

 

پیرمرد فقط نگاه می کند و مثل همیشه متوجه حرف های پسر نمی شود و باز می پرسد خب عکس این

 

دوربین ها چگونه ظاهر می شود؟ پسر به آرامی توضیح می دهد که باید توسط کامپیوتر دیده می شود.

 

اما باز هم پیرمرد حرف خودش را می زند گیج شده است، پسر این بار می خندد و میگوید من عکس های

 

 تولد را چاپ می کنم و به شما حتما می دهم.

 

درنگاه پیرمرد هنوزهم سوال دیده می شود. پسر: حاضر؟

 

پیرمرد برای گرفتن عکس لبخند کمرنگی می زند و مانند گذشته ژست می گیرد،سرش را مقداری متمایل

 

می کند و نگاهش را به نقطه ای دیگر می دوزد

 

چیک . . .

 

عکس در حافظه ذخیره شد !

 

Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


Image and video hosting by TinyPic

 

روی یه نیمکت داخل یه پارک کوچیک می نشینم و سرم را به عقب خم میکنم و

 

 چشمانم را می بندم و به موسیقی: " آواز زندگی " که توسط گنجشک های روی درخت

 

 در حال اجراست گوش می دهم.

 

در سکوت ذهنم با آن ها هم صدا می شوم و می خوانم، لذتبخش ترین سرودی است که

 

شنیده ام.

 

چشمانم را باز می کنم و به عبور آدم ها از کنارم دقیق می شوم

 

عده ای با چهره های گرفته، خسته از روز سپری شده و بی تفاوت به حضور من و

   

موسیقی در حال اجرا عبور می کنند،

 

برخی دیگر به قدری درگیر تعلقات خود هستند که اصلا حواسشون به موسیقی

 

 آسمونی نیست،

 

گروهی دیگر رقص کنان از کنارم با لبخندی می گذرند، حرکات و نگاهشون با موسیقی در

 

 حال اجرا اجین شده و هارمونی زیبایی ایجاد می کند شوق و لذت و هیجان در

 

 وجودشان سرشار است، چشمانم را دوباره می بندم تا خاطره این صحنه همیشه در خیالم

 

 حک شود.

 

احساس پرواز میکنم، به آسمان آبی بالای سرم نگاهی می اندازم

 

گروه موسیقی گنجشک های دوره گرد در آسمان پر می گشایند و می روند تا در جایی

 

 دیگر باز هم سرود زندگی را سر دهند.

 

من هم با آن ها می روم، می روم جایی دیگر تا برای زنده گانی دیگر سرود زندگی ام را

 

سر دهم

 

نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


روزها را با حسرت دیروزها و امروزها سپری می کنیم و از فرداها گوری برای دیروزها و امروزها می سازیم.

 

خاطراتی که از گذشتن دقایق داریم تبدیل به غباری کمرنگ و کمرنگ تر می شود،

 

ناباورانه به روزهای از دست رفته نگاه می کنیم و نمی دانیم که چگونه آن روزها از کنار ما گذر کردند و ما چه ساده و مفت آن ها را باخته ایم.

 

زندگی قمار دقیقه ها و ثانیه هاست و در این قمار برد با کسی است که از ثانیه های که در دست دارد بهترین استفاده را بکند.

 

پس باید قبل از این که زمان جبران نیز از دست برود تکانی به خود بدهیم

 

پس با گام هایی استوار، گردنی برافراشته و با چشمانی بیدار به سوی آینده بتاز و از دقیقه ها و ثانیه های باقی مانده دردست درست استفاده کن

 

Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت توسط سارا |


 

 

                                     باز امشب آسمان خیالم ابری است

 

                            آرام آرام به گذشته های دور خود قدم می نهم

 

                                       تمام آرزوهای کوچک کودکی

 

                    همانند بازی لی لی دختران از برابر چشمانم عبور می کند

 

                                         کمی جلوتر از گذشته ...

 

                 خواسته های جوانی ام مانند کتابی مصور ورق می خورد

 

           و حال با تمامی احساس، نیازهای گنگ زنانه ام را در آغوش می کشم...

 

     به افکاری  که در آسمان خیالم  یکی پس از دیگری برهنه می شوند لبخند می زنم

 

                                                  آری،

 

                   امشب آسمان را با دستان لرزان خیال به پایین خواهم کشید

 

                               قیمتش هر چه باشد، خواهم پرداخت

 

                                      " ماه از آن من است "

 

Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط سارا |


Image and video hosting by TinyPic

 

                                 

                                                زندگی اجباریست !

 

                                            مرگ هم به اجبار است !

 

                                       با خواست خدا نمی توان جنگید !

 

                                           سرنوشت از قبل تعیین شده !

 

                                                         . . .

 

                                      هیچ چیز به دلخواه من نیست

 

                و " بودنم "  فقط  باری است  که  من  به  دوش  می کشم

 

 

 

 

      نوشته شده توسط خودم

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت توسط سارا |


 Image and video hosting by TinyPic

 

                                    سال ها و ماه ها،

 

                                 هفته ها و روزها،

 

                                  دقیقه ها و ثانیه ها

 

                      یکی پس از دیگری می آیند و می روند

 

             شب  می آید  روز می رود، روز می آید  شب می رود!

 

                               تکرار در تکرار می شود

 

                          من در امتداد این تکرار می بینم

 

                     به ناگاه زمین از چرخش باز می ماند

 

                         ابرها در آسمان ساکن می گردند

 

                        ستاره ها به آسمان سنجاق می شوند

 

                                     و زمان می ایستد

 

 

   سکوت       سکوت       سکوت

 

.

.

.

                                   اما نه

 

                                گوش کنید

 

                        صدایی به گوش می رسد

 

                 باز در جایی  خدا  دنیای دیگری می سازد 


نوشته شده توسط: خودم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |


گوش کن از من و

بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته، مشتاق عذابت نکنم

گاه باران همه دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصل ها سینه سوزند بپرهیز

که تا فصل پر گریه این بسته کتابت نکنم

هر کسی خاطره ای داشت

گرفت از من و رفت

تو بیاندیش

که تا بیهوده قابت نکنم


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


Categories

شعر
حرفهای سکوت
بخوان و تفکر کن
ولنتاین
نوشته های سارا


Links

همکاران سبز
سلام ! آمدم که با تو سخن گویم
باز هم کتاب تنهایی من ورق خورد
لبخند خاموش
انار زرد
انار صورتی
طارق یعنی یا علی مدد
بابی جنی
کلاغ راست مغز
گیلاس آبی
ســـــــــــاحل دل
همســــــــــــــفر غــــم
کولی وش
درد واره ها
دست خیال
ساغر تمنا
نقش خیال
خاطره مرده
حسرت اشک
خاتون
سفر به ماوراء
لبخند ،نيشخند ،زهر خند ،...؟؟؟
نگاه خوش
برای حرف تازه
یک گاو روایت می کند
خیانت
شعرهای خاک خورده من
مهدی اخوان ثالث
وب نوشت سارا
نوشته های ساکت
گوربان
سپيده دم رويش
شب سرد
شبگرد
گاه نوشته های روزبه
دیوونه بارون
آهسته
تنهایی و عشق و خدا
قاصدک ایرونی
الف رها
تنها (( به او بگویید دوستش دارم ))
صبح عاشقی
فقط خودم فقط خودت
مانا
ویولونیست دیوانه
آیدا جون
داستان مدرسه
صد در صد دیوونه
زلال
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :