گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...

آیا گمشده ی من بود غریبه؟
پس چرا اینقدر در نهایت دوری ،نزدیک است !!؟
پرسشی بی پاسخ و یا....پاسخی برای تمامی پرسش ها . .
حس زیبایی است كه بر مسیری كه گم شده زیر خاك و غبار ...
بر جاده ای كه ناپدید شده زیر برف...
یكباره رد پایی ببینی ... بزرگ یا كوچك... عمیق یا كم عمق... فرقی نمیكند ...
حس همان حس است... حس اینكه كسی از كوچه پس كوچه های دلتنگی عبور كرد...
ایستاد و درنگ كرد یا نه؟!
كلون دربی را كوبید یا نه؟!
نغمه ای سر داد یا خموش رفت؟!
مهم نیست !!!
مهم این است كسی مسیرش را كج كرد و به لحظه ای از این كوچه عبور كرد
مي داني
وقتي تنها آرزويت
کلبه ايست در مزرعه ي برفي
جايي دورتر از گندمزار
جايي در کنار جاده اي تا نا کجا آباد
آنجاست
که مي فهمي
تا ابد هم اگر منتظر بماني
هيچ اتفاقي نمي افتد
مي فهمي اگر تو با همه ي آرزوهاي رنگينت
خاموش بماني
هيچکس نمي پرسد چرا ...
به اولین کسی که گل سرخ را کاشت سلام می گویم
و به اولین دلی که عاشق شد درود می فرستم .
خوشا اولین خاطره !
خوشا اولین گفتگو
و خوشا اولین لبخند ...

گاه یك سنجاقك
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است ![]()
![]()
![]()

امــــروز روز پـــــــــــرواز است
اگـــــر چه نشســـــــته اينجـــا
دراطاقــــــک نياز
ليـــــک ذهن را پــــــرواز دهم
اگر چه ندانم آن سرزمين کجــــــــــاست؟
دل را به تعطيـــــــــــلات برم
به زير خورشــــــــــــيد تابان
بگــــذارم فـــــرياد زند، بِـــــدَوَد
بدور از قانـــــون و مجـــــازات زمـــان
روح را رها کنــــم تا چـــــــرخي زنـــد
چــــــــــه بــــــــــاک
اگــــــــر نگـــــــاه نامحــــــرمي
هــــوس بر اندامــــــــش زنــــد!
بـه غـــريزه فرصـــــتي دهــــم
که رود در پي ارضــــاء خويش
مســــت و خمار بازگـــــردد
برود آرام در بســـــتر خواب خويش
نميخــــــواهم بدانم مســـير کجاست،
مقصــــــــد کجـــــاست؟
مي خواهم بيهــــوش شــــوم همينجــــــــــــــــــا
در زمــــان حال
آنجـــــا که همه بي خــــبرِي است
بدور از هر چه قيـــــل و قـــــــــال

انــــــــــدوهت را
به گيســــــــــوان باد
سنجــــــــــاق کن
پــــــــــروانه هاي
دلـــــــــــــت را
به باغ بســـــــــــــپار
نگــــــــــــــذار
نيلوفـــــــــرانه هاي
احســـــــــــاست
اسيــــــــــر
ذهــــــــــن
پاييز شــــــــود

قلمت را بردار
بنویس از همه خوبی ها
زندگی؛ عشق
و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست
گل مریم,گل رز
بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال
از تمنا بنویس
از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود
از غروبی بنویس
که چو یاقوت و شقایق سرخ است
بنویس از لبخند
از نگاهی بنویس
که پر از عشق به هر جای جهان می نگرد
قلمت را بردار
روی کاغذ بنویس
زندگی با همه تلخی ها ؛ شیرین است

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد.
معلم هم داشت همه بچهها را تشويق ميکرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد
وقتى همهتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد:
اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.
يکى از بچهها از ته کلاس گفت:
اين هم آقا معلمه، الان مرده.
![]()
![]()
![]()
در يكي از كلاس هاي دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاريابي به دانشجويان خود بود
1- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم
2- شما در يك مهماني به همراه دوستانتون، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن ، به اين مي گن تبليغات
3- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" به اين ميگن بازاريابي تلفني
4- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟ ، به اين ميگن روابط عمومي
5- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري
6- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري
7- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه ، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا
8- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه من پسر ثروتمندي هستم با من ازدواج كن به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا
9- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار
![]()
![]()
![]()
![]()
قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ برويد.
اما گل سرخ نه خاك است و نه كود
![]()
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
( دکتر علی شریعتی)
بازوهایت را بر سطح پیرترین ستاره یافتم
برگ ها مچاله شدند
دوباره آرزو کردم
فضا شکسته شد
ستاره ها از پایه های میزتحریر
بیرون خزیدند
در تاریکی ایستاده بودی
نیمه ی روشن ات دور می شد
ای ماه قشنگ
آن چه در ما جاری است، این همه فاصله نیست !
چشمه گرم وصال است و عبور . . .
زندگی . . . می گذرد، تند و آسان و سبک . . .
عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم،
عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . .. .
روز نو، هر روز است ،
فکر را ، نو بکنیم . . .
چه انتظار عجیبی
تو بین منتظران هم
عزیز من چه غریبی !
عجیب تر آن كه چه آسان
نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم
نه كوششی ، نه تلاشی
فقط نشسته و گفتیم :
خدا كند كه بیایی . . .
خداوند در جاهایی زندگی می کند
که
اجازه ی ورود به وی داده شود ![]()
آیا سقفی بالای سرت هست؟
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری
بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.
سقفی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری
لحظهای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری
پس خوشبختی بسیار خوشبخت.
آیین ما ستایش باران است
باران ، رفیق ژاله و شبنم
پیش از طلوع فجر ، افول عصر
از باغ ها غبار می شوید
گل های دوستان را سیراب می کند
آیین ما ستایش باران
و ارتباط بین سه واژه
مرهون اتفات ، یا لطف مشترک
تجلیل زندگانی انسان است
ما به هر ديواري آينه اي بخشيديم ...
كه تصور بكنيم...
يك نفر با ما هست ![]()
انتخاب با توست !
میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . . .
![]()
![]()
![]()
باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
كسي را شايد ...
با تو نيازي باشد
از باور بيهودگي خويش در گذر ...
با ما گفته بودند:
(( آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن به خاطر آن
عقوبتی جانفرسای را
تحمل می بایدتان کرد. ))
عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم 
آری
که کلام مقدسمان
باری
از خاطر گریخت !
شاملو
خاطرمان باشد:
شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم
و بگوییم :
آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
باز هفت سين سرور باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد


زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند.
قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.

مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
"چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.
پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند، دوری كنی . . .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!

شعری از پابلو نرودای شیلیایی با ترجمهی احمد شاملو

مرد نجواکنان گفت :
« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .
و سپس دوباره فریاد زد :
« با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .
مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت :
« ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ،
اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :
« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ،
باز مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :
« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»
اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....
ساده ترین کار دنیا خودت بودن است
حسرت آزادی را خواهی خورد اگر کسی باشی که دیگران تاییدت می کنند

| Design By : Night Melody |


