تبليغاتX
گذشت زمان من را هم خاطره کرد

گذشت زمان من را هم خاطره کرد

چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی

 

به اولین کسی که گل سرخ را کاشت سلام می گویم

 

و به اولین دلی که عاشق شد درود می فرستم .

 

 خوشا اولین خاطره !

 

 خوشا اولین گفتگو

 

و خوشا اولین لبخند ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت توسط سارا |


 

گاه یك سنجاقك 


                به تو دل می بندد 


                  و تو هر روز سحر


                    می نشینی لب حوض


                       تا بیاید از راه


       از خم پیچك نیلوفرها


          روی موهای سرت بنشیند


              یا كه از قطره آب كف دستت بخورد


                 گاه یك سنجاقك


                     همه معنی یك زندگی است

 


                                        

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت توسط سارا |


 

 امــــروز روز پـــــــــــرواز است

اگـــــر چه نشســـــــته اينجـــا

 دراطاقــــــک نياز

 ليـــــک ذهن را پــــــرواز دهم

اگر چه ندانم آن سرزمين کجــــــــــاست؟

 

دل را به تعطيـــــــــــلات برم

به زير خورشــــــــــــيد تابان

 بگــــذارم فـــــرياد زند، بِـــــدَوَد

بدور از قانـــــون و مجـــــازات زمـــان

 

 روح را رها کنــــم تا چـــــــرخي زنـــد

 چــــــــــه بــــــــــاک

 اگــــــــر نگـــــــاه نامحــــــرمي

هــــوس بر اندامــــــــش زنــــد!

 

 بـه غـــريزه فرصـــــتي دهــــم

 که رود در پي ارضــــاء خويش

 مســــت و خمار بازگـــــردد

برود آرام در بســـــتر خواب خويش

 

 نميخــــــواهم بدانم مســـير کجاست،

 مقصــــــــد کجـــــاست؟

مي خواهم بيهــــوش شــــوم همينجــــــــــــــــــا

در زمــــان حال

آنجـــــا که همه بي خــــبرِي است

 بدور از هر چه قيـــــل و قـــــــــال

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت توسط سارا |


انــــــــــدوهت را

به گيســــــــــوان باد

سنجــــــــــاق کن

پــــــــــروانه هاي

دلـــــــــــــت را

به باغ بســـــــــــــپار

 

نگــــــــــــــذار

نيلوفـــــــــرانه هاي

احســـــــــــاست

اسيــــــــــر

ذهــــــــــن

پاييز شــــــــود

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط سارا |


 

قلمت را بردار

بنویس از همه خوبی ها

زندگی؛ عشق

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست

گل مریم,گل رز

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنویس

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبی بنویس

که چو یاقوت و شقایق سرخ است

بنویس از لبخند

از نگاهی بنویس

که پر از عشق به هر جای جهان می نگرد

قلمت را بردار

روی کاغذ بنویس

زندگی با همه تلخی ها ؛ شیرین است

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط سارا |


 

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد.

 معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد

 

وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد:

 

اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله

 

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت:

 

 اين هم آقا معلمه، الان مرده.

                                                           

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت توسط سارا |


در يكي از كلاس هاي دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاريابي به دانشجويان خود بود

1-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم

2-  شما در يك مهماني به همراه دوستانتون، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن ، به اين مي گن تبليغات

3-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" به اين ميگن بازاريابي تلفني

4-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟ ، به اين ميگن روابط عمومي

5- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

6-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

7-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه ، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا

8-   شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه من پسر ثروتمندي هستم  با من ازدواج كن به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

9-   شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط سارا |


 

 

قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ برويد.

 

اما گل سرخ نه خاك است و نه كود

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط سارا |


 

 اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

 و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

 و  چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

 در بهشت تنها بودن سخت تر از  کویر است

 

( دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت توسط سارا |


 

بازوهایت  را بر سطح پیرترین ستاره یافتم
برگ ها مچاله شدند

دوباره آرزو کردم
فضا  شکسته شد


ستاره ها از پایه های میزتحریر
بیرون خزیدند

در تاریکی ایستاده بودی
نیمه ی روشن ات  دور می شد

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط سارا |


 


ای ماه قشنگ
 

آن چه در ما جاری است، این همه فاصله نیست !

 

چشمه گرم وصال است و عبور . . .

 

زندگی . . . می گذرد، تند و آسان و سبک . . .

 

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم،

 

عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . .. .

 

روز نو، هر روز است ،

 

فکر را ، نو بکنیم . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت توسط سارا |


چه انتظار عجیبی


تو بین منتظران هم


عزیز من چه غریبی !


عجیب تر آن كه چه آسان


نبودنت شده عادت


چه بی خیال نشستیم


نه كوششی ، نه تلاشی

 

فقط نشسته و گفتیم :


خدا كند كه بیایی . . .

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت توسط سارا |


 

 

خداوند در جاهایی زندگی می کند

که

 اجازه ی ورود به وی داده شود

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت توسط سارا |


 

آیا سقفی بالای سرت هست؟


نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت توسط سارا |


آیین ما ستایش باران است


باران ، رفیق ژاله و شبنم


پیش از طلوع فجر ، افول عصر


از باغ ها غبار می شوید


 گل های دوستان را سیراب می کند


آیین ما ستایش باران


و ارتباط بین سه واژه


مرهون اتفات ، یا لطف مشترک


 تجلیل زندگانی انسان است

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت توسط سارا |


 

  ما به هر ديواري آينه اي بخشيديم ...

 

كه تصور بكنيم...

 

 يك نفر با ما هست

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط سارا |


 

 

انتخاب با توست !

 

 میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

 

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . . .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت توسط سارا |


باد می وزد …

 

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

 

تصمیم با تو است . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت توسط سارا |


 

 

كسي را شايد  ...

 

با تو نيازي باشد

 

از باور بيهودگي خويش در گذر ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت توسط سارا |


 

با ما گفته بودند:

 (( آن کلام مقدس را

 

   با شما خواهیم آموخت،

 

لیکن به خاطر آن

 

عقوبتی جانفرسای را

 

تحمل می بایدتان کرد. ))

 

  عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم       

                                                 آری

 

               که کلام مقدسمان

                                                 باری

               از خاطر گریخت !

 

شاملو

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |


خاطرمان باشد:

 

شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم

 

 و بگوییم :

 

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت توسط سارا |


 

باز هفت سين سرور باز هفت سين سرور


ماهي و تنگ بلور


سکه و سبزه و آب


نرگس و جام شراب


باز هم شادي عيد


آرزوهاي سپيد


باز ليلاي بهار


باز مجنوني بيد


باز هم رنگين کمان


باز باران بهار


باز گل مست غرور


باز بلبل نغمه خوان


باز رقص دود عود


باز اسفند و گلاب


باز آن سوداي ناب


کور باد چشم حسود


باز تکرار دعا


يا مقلب القلوب


يا مدبر النهار


حال ما گردان تو خوب


راه ما گردان تو راست


باز نوروز سعيد


باز هم سال جديد


باز هم لاله عشق


خنده و بيم و اميد

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت توسط سارا |


                                    

زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند.

 قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...

من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟

تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.

اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !

و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.

                                

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت توسط سارا |


 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است." 

 "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

 مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

 مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

                           

" اثر "پائولو كوئیلو"

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت توسط سارا |


 

                                         به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

                                                        اگر سفر نكنی،

                                                                اگر كتابی نخوانی،

    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

      اگر از خودت قدردانی نكنی.

     به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

                                            زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

                                                      وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

                                                                 به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

    اگر برده عادات خود شوی،

    اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ...

              اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

          اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،

         يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

                                                تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

                                                               اگر از شور و حرارت،

                                                                    از احساسات سركش،

                                     و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

                                        و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، دوری كنی . . .،

 

                           تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

         اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی

                         اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی

                                        اگر ورای روياها نروی،

                                                اگر به خودت اجازه ندهی

                                           كه حداقل يك بار در تمام زندگيت

                                               ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

 

                                        امروز زندگی را آغاز كن!

                                               امروز مخاطره كن!

                                                  امروز كاری كن!

شعری از پابلو نرودای شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت توسط سارا |


 

                                                          مرد نجواکنان گفت :

« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

                                                       و سپس دوباره فریاد زد :

« با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

                                             مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت :

 « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ،

                                              اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ،

                                        باز مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :

« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

              اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت توسط سارا |


                         

                                 ساده ترین کار دنیا خودت بودن است

 حسرت آزادی را خواهی خورد اگر کسی باشی که دیگران تاییدت می کنند

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت توسط سارا |


 

                                         دره های مه آلود و آرزوی گم شدن ،

                                            این سرنوشت کسانی است ،

                                    که قدشان از دیوارهای شهر بلندتر است.

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت توسط سارا |


                                                  

                                                       سالگرد ازدواج

 1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.

2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

                                                                 روز زن

 1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

                                                                روز مرد

 1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

                                                            40 سال بعد

1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم

2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

                                                        2 ثانیه قبل از مرگ

 1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم

2) مرد: گشنمه

                                                           وصیت نامه

 ۱) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

                                                            اون دنیا

1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...

(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)

2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت توسط سارا |


  ۱- چیزی در مورد ماشین فهمیدن ، البته به جز رنگش

  2- درك مضمون اصلی یك فیلم هنری

  3-   24 ساعت بدون اس ام اس زندگی كردن

  4- بلند كردن چیزی

  5- پرتاب كردن

  6- پارك كردن

  7- خواندن نقشه

  8- دزدی كردن از بانك

  9- آرام و ساكت جایی نشستن

                                                                                    

                                                               10- بیلیارد بازی كردن

                                                          11- پول شام رو حساب كردن

                                                         12- مشاجره كردن بدون داد كشیدن

                                                          13- مواخذه شدن بدون گریه كردن

                                                       14- رد شدن از جلوی مغازه كفش فروشی

                                                          15- نظر ندادن در مورد لباس یك غریبه

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت توسط سارا |


                                                             قانون صف:

  اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

                                                              قانون تلفن:

            اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

                                                             قانون تعمیر:

          بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

                                                           قانون کارگاه:

                 اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

                         

                                                        قانون معذوریت:

 اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

                                                          قانون حمام:

                   وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

                                              قانون روبرو شدن:

 احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

                                                            قانون نتیجه:

          وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

                                                       قانون بیومکانیک:

             نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

                                                            قانون تئاتر:

                          کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

                                                               قانون قهوه:

 قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید !

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت توسط سارا |


چهار نفر بودند.

 اسمشان این ها بود:‌ همه کس، یک کسی، هرکسی، هیچ کس.

کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند.

هرکسی می توانست این کار را بکند،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد،

 چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.

سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد .

                         

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت توسط سارا |


 

              تمام حجم قفس را شناختیم.

          بس است.

               بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم . . .

                                  

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت توسط سارا |


 

                  خیام اگر زباده مستی خوش باش

                                                   با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

                                

                  چون عاقبت کار جهان نیستی است 

                                                  انگار که نیستی، چون که هستی خوش باش

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت توسط سارا |


                                    خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون

                                      واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت

                                    مرسی که پا به ما دادی واسه سگ دو زدن

                                        واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

                                    آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

                                  چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی

                                  خداجون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما

                                         تا اونا رو، رو به هر مترسکی دراز کنیم

                                     خدا جون مرسی از این دلی که تو سینه امونه

                                              می تونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم

                                       آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

                                  چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت توسط سارا |


 

                                                  پس این ها همه اسمش زندگی است

                                             دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها

                                  حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد

                                                                 ما زنده ایم چون بیداریم

                                                                 ما زنده ایم چون می خوابیم

                                                                           و رستگار و سعادتمندیم

           زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

                                خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست

                                                  سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

                                             و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش

                           برگچه های پیاز ترانه های طراوتند

                                   و فکر من !

                            واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها

                                         بانگ خروس را بر می داشتند

                                            و همین طور ریگ ها

                                                     و ماه

                                                                و منظومه ها

                                    ما نیز باید دوست بداریم ...

                                                    "  آری باید  "

                                            زیرا دوست داشتن خال با ل ر وح ماست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت توسط سارا |


 

                                    یکی از شاگردان کلاس از استاد حمیدی پرسید :

                                     کدام یک از این 2 مصرع درست می باشد ؟

 

             کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز . . .

                                   یا

                 کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز . . .

 

                         استاد همان وقت با سرودن این بیت جواب شاگرد را چنین داد :

                  برخی نشسته خوانند بعضی شکسته دانند

                     گر نیست خواجه حافظ معذور بدار ما را  ! ! !

 پ. ن : استاد حمیدی دکترای ادبیات و استاد دانشگاه تهران، شاعر اشعار معروفی چون : " مرگ قو " ، " جدال چنگیز با سلطان خوارزم شاه " و ...

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت توسط سارا |


 

                                                       چیز غریبی است عنکبوت بودن

             

                                          یک گوله نخ در شکمی زنده داشتن و هرروز آن را تنیدن !

 

(( اینگرهاگروپ ))

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت توسط سارا |


     به سلام ها دل نمی بندم

                                                                                  از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

  دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی " ماه و خورشید "

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت توسط سارا |


    چه خوش آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

     نماند هیچش الا    " هوس قمار دیگر  "

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت توسط سارا |


                  اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي،بوته اي در دامنه اي باش،

                                 ولي بهترين بوته‌اي باش كه در كناره راه مي‌رويد.

                  اگر نمي‌تواني بوته‌اي باشي،علف كوچكي باش و چشم‌انداز كنار شاه راهي

                                                              را شادمانه‌تر كن ...

                                اگر نمي‌تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش،

                                                      ولي بازيگوش‌ترين ماهي درياچه!

                                  همه ما را كه ناخدا نمي‌كنند، ملوان هم مي‌توان بود.

                                    در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ،

                                       كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست،

                                                  چندان دور از دسترس نيست.

                                           اگرنمي‌تواني شاه راه باشي،كوره راه باش،

                                        اگر نمي‌تواني خورشيد باشي، ستاره باش،

                                          با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.

                                             " هر آنچه كه هستي، بهترينش باش "

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت توسط سارا |


       توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواهید که هر چی شعر بلده بخونه.

         وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن ، مرتب کانال رو عوض کنین .

               از بستنی فروشی بخواین که اسم 54 نوع از بستنی هارو براتون بگه.

                    در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین.

                             به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین.

      وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین.

                         وقتی با بچه ها بازی فکری میکنین سعی کنین از اونها ببرین.

                                   ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین.

          وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود.

                            چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین.

                                               بادکنک بچه ها رو بترکونید.

                اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین.

  وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد.

                                      بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین.

                       ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین.

                         توی کنسرت های موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین.

                               حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین.

                        دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین.

                         شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین.

                             موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین.  

       توی ظرف های آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندق های دهان بسته بذارین.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت توسط سارا |


 

 اگر ما در قرن دیگری باز به دنیا آمده بودیم، زندگی را با آدم های

 دیگری تقسیم می کردیم.

 انگار ورود به این دنیا طبیعی ترین رویداد ممکن است.

 ما بر روی زمین مانند شخصیت های یک داستان خواندنی قدم

 می زنیم، به یکدیگر لبخند می زنیم و برای هم سر تکان می دهیم،

 انگار می گوییم: (( سلام، ما با هم و در کنار هم زندگی می کنیم !

 ما در قصه ای کنار هم زندگی می کنیم . . . ))

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت توسط سارا |


از چنگ زمان نمی شود گریخت، پنهان شدن از زمان غیر ممکن است، زمان همه جا هست

 زیرا همه چیز را زمان تعیین می کند.

زمان جایی نمی رود، تیک تیک هم نمی کند ! این ما هستیم که می رویم و این

 ساعت ماست که تیک تیک می کند.

زمان آرام و بی پایان همانند طلوع خورشید از مشرق و غروبش در مغرب تاریخ را می بلعد. 

زمان تمدن های بزرگ را نابود می کند و خاطرات قدیمی را به کام خود می کشد.

 نسل ها را یکی پس از دیگری در خود حل می کند و به نابودی می کشاند.

 زمان می جود و می جود و این ما هستیم که لای دندان هایش جویده می شویم !!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


 

                       زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛

                               تنها به زندگی، سال های عمر را افزوده ايم ؛

                                      و نه زندگی را به سال های عمرمان .

 

             زندگی فقط حفظ بقاء نيست ؛

   بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذت بخش است .

 

                              هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد که

                                                 شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


 

            حقیقت آن چیزی نیست که نوشته می شود

 

            آن چیزی است که سعی می شود پنهان بماند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


Image and video hosting by TinyPic

 

                           حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست.

 

                    خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما

 

                      خوش آن روزی که دریابیم جادوی حضور یکدیگر را . . .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


Image and video hosting by TinyPic

 

 

                " هر کاری که جاذبه داشته باشد آسان است و

 

                  همیشه می توان به نتایج آن اطمینان داشت"

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط سارا |


 

 

انسان برای پيروزی آفريده شده است،

او را مي توان شکست داد  ولی نمي توان نابود کرد . . .

 

Image and video hosting by TinyPic

 

ارنست همینگوی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط سارا |


گوش کن از من و

بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته، مشتاق عذابت نکنم

گاه باران همه دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصل ها سینه سوزند بپرهیز

که تا فصل پر گریه این بسته کتابت نکنم

هر کسی خاطره ای داشت

گرفت از من و رفت

تو بیاندیش

که تا بیهوده قابت نکنم


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


Categories

شعر
حرفهای سکوت
بخوان و تفکر کن
ولنتاین
نوشته های سارا


Links

همکاران سبز
سلام ! آمدم که با تو سخن گویم
باز هم کتاب تنهایی من ورق خورد
لبخند خاموش
انار زرد
انار صورتی
طارق یعنی یا علی مدد
بابی جنی
کلاغ راست مغز
گیلاس آبی
ســـــــــــاحل دل
همســــــــــــــفر غــــم
کولی وش
درد واره ها
دست خیال
ساغر تمنا
نقش خیال
خاطره مرده
حسرت اشک
خاتون
سفر به ماوراء
لبخند ،نيشخند ،زهر خند ،...؟؟؟
نگاه خوش
برای حرف تازه
یک گاو روایت می کند
خیانت
شعرهای خاک خورده من
مهدی اخوان ثالث
وب نوشت سارا
نوشته های ساکت
گوربان
سپيده دم رويش
شب سرد
شبگرد
گاه نوشته های روزبه
دیوونه بارون
آهسته
تنهایی و عشق و خدا
قاصدک ایرونی
الف رها
تنها (( به او بگویید دوستش دارم ))
صبح عاشقی
فقط خودم فقط خودت
مانا
ویولونیست دیوانه
آیدا جون
داستان مدرسه
صد در صد دیوونه
زلال
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :