گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
خیره از پشت سر نگاهت می کنم !
برمی گردی!
با همان چشمان بی قرار که فقط با قصه قرار می گرفتند . . .

از كجا شروع كنم كه تو هم باشي؟
از بهار چشمانت كه بيدارم كرد؟
يا
زمستان گونه هاي يخي ام كه تو را خواباند؟
از چه شروع كنم كه تو هم باشي؟
از همين بال ها كه تو روي شانه هايم گذاشتي؟
يا از رد پايم كه روي وجدانت ماند؟
از كه شروع كنم كه تو هم باشي؟
از تو
يا من؟

چراغ دوستی تو در قلبم روشن است
حتی در ساعات اوج مصرف
![]()
ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...
کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم


ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرن ها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم
ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغ ها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟
سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بند استخوانم
می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم
خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخم هایم
می شکوفد سرخ گل هایی شبیه دوستانم
می زنم لبخند و بر می خیزم از خاک و بدینسان
می شود آغاز فصل دیگری از داستانم
شب از شب های پاییزی ست
از آن همدرد و با من مهربان شب های اشک آور
ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید ، چنین همدرد
و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ، دل برکنده از بیمار
نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
من این ها گویم و دنباله دارد شب

پرواز پرندگان
در آبي آسمان هر کجا
چشمانم را
کودکانه به دنبال مي کشد
و روحم را
در خواهش گنگ پريدن
خواب هاي شبانه ام را
تفسير مي کند
کسي چه مي داند
شايد دست هايم
تقدیر بال هاي پرواز است
که هنوز چيزي از اوج
به خاطر دارد

چشمهایش
خیس بودند !
گفت ، تا به صبح
در هجرت
گریسته ام !
و من ِ
" ساده"
ایمان آوردم به ایمانش !!
و
چه دیر فهمیدم
چشمهای او آن شب ،
بی چتر
زیر باران مانده بودند 
من متولد پاییزم
فصل ِ دلسردی عشق
فصل ِ افتادن ِ برگ
فصل ِ تولد ِ رنگ!
در همان یک قدمی ها
من یخ زده بودم
دلِ من به گرمای دلت خوش بود

و نمی دانست
که دلت سنگ است و خالی از هر عاطفه ای!
و تـــو هم، متولد پاییز
تو هم ســرد!
تو هم بــاد
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من، تو نیز تنها ماندستی 
ای فصل فصل های نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم
تو تنهایی
که سنگ خاطراتت بر حباب سینه میکوبی...
چه میخواهی ؟
نگو ...
دیدم حباب گریه در چشمت، ترک برداشت
نگو دیگر غرور سرو زندانی است ...
ما به هر ديواري آينه اي بخشيديم ...
كه تصور بكنيم...
يك نفر با ما هست ![]()
عصری تابستانی که صبح آن با حافظ شروع شد ...
گفتم: من امشب هفت ساله شدم
گفتی: لحظه ی قشنگ عزیمت بر تو خوش، بابایی
گفتم: نگاه و نفس تو، مرا با خود می برد ...
گفتی: دل را از آواز عشق سرریز کن تا ببینی که ...
گفتم: که همه دنیا کف دستی بیش نیست
گفتی: و انسان همیشه رفیق اندوه نیست، روزهای قشنگ هم هست،
ای خوب من!
گفتم: به جان تو که از همین عصرهای قشنگ تابستانی، تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است.
گفتی: پس از لبخند و مهر، از عشق و مهربانی بگو ... بابایی
گفتم: اگر از عمرم، دمی مانده باشد و آنی آن، آن هم از آن تو ...
جون بابایی ...
و شب آمد
شبی که سهم من بود از این روزگار ...
این همه دست سوی آسمان از بهر چیست ؟
ستاره ای دیگر نیست
هر چه بود خواب مادربزرگ بود برای كودكیم
دست ها را به زمین بیاورید
خدا هم سالهاست كه ساكن زمین شده است...
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟
هشدار ای سایه ره تیره تر شد
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن

خاطرمان باشد:
شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم
و بگوییم :
آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !
یکی بود ، یکی نبود !
تمام قصه ها با بودن یکی و نبودن دیگری آغاز می شوند،
که یکی بود و یکی نبود.
یکی رفته بود و یکی مانده بود،
مانده بود و گریه کرده بود . . . !
امروز چیزی ندارم
نه خاطره ای ، نه حرفی ، نه حسرتی
حتی اشکی
غمین نیستم
ترانه ای زمزمه نمی کنم .
به خورشید چشم ندارم
ـ تبعیدی ابر سیاه باشد ؛ بهتر ـ
به خانه نمی اندیشم
ـ به پایداری یا تسلیم ـ
خدا و شیطان را به خود رها ساز
امروز هیچکدام را باور ندارم .
گلها خواستند بشکفند .
باران اگر خواست ببارد .
چشمه بجوشد یا نه
رهگذر بیاید یا نه
باد نسیم عشق شود
یا طوفان بلا
پرنده بخواند یا نه .
امروز سودایی ندارم .
جهان نیک بخت باشد
یا فاحشه بخت
به خیالی نمی ارزد .
نشسته ام
تنها
بر روی تخته سنگی
بی ارزش و خاکستری
...
و پایان 
فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند دور شدی از من ...
عکاس بیشتر از ما فاصله را می فهمد !

تو در عکس نیستی " فاصله یعنی تو "
نیست تردید،
زمستان می گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید

وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران،
نغمه ای دل انگیز است !!!
چه فرق می کند که تو برگ سبز کدام درخت بودی ؟

در فراسوی عشق، تو را دوست می دارم
در فراسوی پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهایمان،
با من وعده ی دیدار بده

در خواب بودم، گويي
وقتي تو را ميربودند، سايهها
_كه سخت تاريكند_

آري، در خواب بودم
كه تو را ربودند
تا چشم كه گشودم
خودم را ببينم و تو را!
تو را كه نيستي!
كه ربوده شدي!
و باز خواهي گشت، زماني!
آري، " بي گمان ميآيي "
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی !!!

حسین پناهی
به پشت پنجره میروم

به دورها خیره میشوم
و مثل دیوانهها
گاهی لبخند
گاهی نمی اشک
گاهی
آهی
چیزی
همینها دیگر
در سقاخانهی این پنجره دلم هر روز برایت شمع میشود
تو از فاصله ها هم دورتر می شوی تا جایی که مسیر قدم هایت به یک نقطه می رسد !
به كجا مي روي ؟

| Design By : Night Melody |


