|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
شب از شب های پاییزی ست از آن همدرد و با من مهربان شب های اشک آور ملول و سخته دل گریان و طولانی شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید ، چنین همدرد و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی من این می گویم و دنباله دارد شب خموش و مهربان با من به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ، دل برکنده از بیمار نشسته در کنارم ، اشک بارد شب من این ها گویم و دنباله دارد شب
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط سارا |
پرواز پرندگان در آبي آسمان هر کجا چشمانم را کودکانه به دنبال مي کشد در خواهش گنگ پريدن خواب هاي شبانه ام را تفسير مي کند به خاطر دارد
و روحم را
کسي چه مي داند
شايد دست هايم
تقدیر بال هاي پرواز است
که هنوز چيزي از اوج 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت توسط سارا |
چشمهایش خیس بودند ! گفت ، تا به صبح در هجرت گریسته ام ! و من ِ " ساده" ایمان آوردم به ایمانش !! و چه دیر فهمیدم چشمهای او آن شب ، بی چتر زیر باران مانده بودند 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت توسط سارا |
من متولد پاییزم فصل ِ دلسردی عشق فصل ِ افتادن ِ برگ فصل ِ تولد ِ رنگ! در همان یک قدمی ها من یخ زده بودم دلِ من به گرمای دلت خوش بود و نمی دانست که دلت سنگ است و خالی از هر عاطفه ای! و تـــو هم، متولد پاییز تو هم ســرد! تو هم بــاد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت توسط سارا |
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من، تو نیز تنها ماندستی 
ای فصل فصل های نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت توسط سارا |
تو تنهایی که سنگ خاطراتت بر حباب سینه میکوبی... چه میخواهی ؟ نگو ... دیدم حباب گریه در چشمت، ترک برداشت نگو دیگر غرور سرو زندانی است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت توسط سارا |
ما به هر ديواري آينه اي بخشيديم ... كه تصور بكنيم...
يك نفر با ما هست ![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط سارا |
عصری تابستانی
که صبح آن با حافظ شروع شد ... گفتم: من
امشب هفت ساله شدم گفتی: لحظه
ی قشنگ عزیمت بر تو خوش، بابایی گفتم:
نگاه و نفس تو، مرا با خود می برد ... گفتی: دل
را از آواز عشق سرریز کن تا ببینی که ... گفتم: که
همه دنیا کف دستی بیش نیست گفتی: و
انسان همیشه رفیق اندوه نیست، روزهای قشنگ هم هست، ای خوب من! گفتم: به
جان تو که از همین عصرهای قشنگ تابستانی، تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است. گفتی: پس
از لبخند و مهر، از عشق و مهربانی بگو ... بابایی گفتم: اگر
از عمرم، دمی مانده باشد و آنی آن، آن هم از آن تو ... جون بابایی ... و شب آمد شبی که
سهم من بود از این روزگار ...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت توسط سارا |
خدایان قدرت بس کنید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت توسط سارا |
این همه دست سوی آسمان از بهر چیست ؟ ستاره ای دیگر نیست هر چه بود خواب مادربزرگ بود برای كودكیم دست ها را به زمین بیاورید خدا هم سالهاست كه ساكن زمین شده است...
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت توسط سارا |
ناگه غروب کدامین ستاره ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟ هشدار ای سایه ره تیره تر شد دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |
درخت را به نام برگ بهار را به نام گل ستاره را به نام نور کوه را به نام سنگ دل شکفته مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام کوچکم صدا بزن
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |
خاطرمان باشد: شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم : آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |
یکی بود ، یکی نبود ! تمام قصه ها با بودن یکی و نبودن دیگری آغاز می شوند، که یکی بود و یکی نبود. یکی رفته بود و یکی مانده بود، مانده بود و گریه کرده بود . . . !
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |
امروز چیزی ندارم
نه خاطره ای ، نه حرفی ، نه حسرتی
حتی اشکی
غمین نیستم
ترانه ای زمزمه نمی کنم .
به خورشید چشم ندارم
ـ تبعیدی ابر سیاه باشد ؛ بهتر ـ
به خانه نمی اندیشم
ـ به پایداری یا تسلیم ـ
خدا و شیطان را به خود رها ساز
امروز هیچکدام را باور ندارم .
گلها خواستند بشکفند .
باران اگر خواست ببارد .
چشمه بجوشد یا نه
رهگذر بیاید یا نه
باد نسیم عشق شود
یا طوفان بلا
پرنده بخواند یا نه .
امروز سودایی ندارم .
جهان نیک بخت باشد
یا فاحشه بخت
به خیالی نمی ارزد .
نشسته ام
تنها
بر روی تخته سنگی
بی ارزش و خاکستری
...
و پایان 
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت توسط سارا |
فاصله را تو یادم دادی وقتی با لبخند دور شدی از من ... عکاس بیشتر از ما فاصله را می فهمد ! تو در عکس نیستی " فاصله یعنی تو "
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت توسط سارا |
نیست تردید، زمستان می گذرد وز پی اش پیک بهار با هزاران گل سرخ بی گمان می آید
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت توسط سارا |
وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران، نغمه ای دل انگیز است !!! چه فرق می کند که تو برگ سبز کدام درخت بودی ؟ 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت توسط سارا |
در فراسوی عشق، تو را دوست می دارم در فراسوی پرده و رنگ در فراسوی پیکرهایمان، با من وعده ی دیدار بده 
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت توسط سارا |
در خواب بودم، گويي وقتي تو را ميربودند، سايهها _كه سخت تاريكند_ آري، در خواب بودم كه تو را ربودند تا چشم كه گشودم خودم را ببينم و تو را! تو را كه نيستي! كه ربوده شدي! و باز خواهي گشت، زماني! آري، " بي گمان ميآيي "
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت توسط سارا |
میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی !!! حسین پناهی
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت توسط سارا |
به پشت پنجره میروم به دورها خیره میشوم و مثل دیوانهها گاهی لبخند گاهی نمی اشک گاهی آهی چیزی همینها دیگر در سقاخانهی این پنجره دلم هر روز برایت شمع میشود
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت توسط سارا |
تو از فاصله ها هم دورتر می شوی تا جایی که مسیر قدم هایت به یک نقطه می رسد ! به كجا مي روي ؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت توسط سارا |

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت توسط سارا |
وقتی که نیستی یک واقعیت است شب همیشه هست بی آنکه آسمان همیشه چراغان باشد و روز بی آنکه همیشه بتابد این یک واقعیت است آسمان به تکه ابرهای پراکنده دلخوش است و باد، به نقش هایی که می زند هر دم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت توسط سارا |
ما بلد نیستیم از خدا استفاده کنیم مثلاً گلدانش را آب بدهیم موهایش را نوازش کنیم لبهایش را ببوسیم دستش را بگیریم در خیابان نازش کنیم شبها تا آرام بگیرد برای دو زار خرجش میکنیم ! قهر میکند و میرود ... عباس معروفی
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت توسط سارا |
تلخ ترین واژه " در " است وقتی که باز نمی شود اما به دیوار می شود تکیه داد و تا ابد نگاه کرد 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت توسط سارا |
جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد 
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت توسط سارا |
بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت توسط سارا |
حالا که آمده ای . . . کنارم بنشین بخند دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت توسط سارا |
سلام . . . خداحافظ . . . چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل باز شود ، این در گم شده بر دیوار . . . 
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت توسط سارا |
مرا ببخش ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟ می شنوی ؟ انگار صدای شیون می آید گوش کن می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد اما به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف کنم گوش کن صدای شیون در اوج است می شنوی؟ برای بیان عشق به نظر شما کدام را باید خواند ؟ تاریخ یا جغرافی ؟ می دانی ؟ من دلم برای تاریخ می سوزد برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن، سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند : من تو را . . . او را . . . کسی را دوست می دارم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت توسط سارا |
هر درد هر شور هر شعر از قلب من خسته جدا شد باد هوست برد آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت من ، هیچ نگفتم جز آنکه سرودم پاییز دو چشم تو ، چه زیباست پاییز چه زیباست هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم آنگاه بسایند تن را به تن هم آنگاه بمیرند تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند جاوید بمانند سر باز برون از بغل باغچه آرند آواز بخوانند پاییز چه زیباست من نیز بخوانم پاییز دو چشم تو ، چه زیباست چه زیباست . . . (( نصرت رحمانی))
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت توسط سارا |
آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد هر که شیطان را به جایم برگزیند او آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد آفریدی خود تو این شیطان ملعون را عاصیش کردی او را سوی ما راند ی این تو بودی ‚ این تو بودی کز یکی شعله دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد با سرانگشتان شومش آتش افروزد لذتی وحشی شود در بستری خاموش بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش شعر شد ‚ فریاد شد ‚ عشق و جوانی شد عطر گلها شد بروی دشتها پاشید رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد موج شد بر دامن مواج رقاصان آتش می شد درون خم به جوش آمد آن چنان در جان می خواران خروش افکند تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد سحر آوازش در این شبهای ظلمانی هادی گم کرده راهان در بیابان شد بانگ پایش در دل محرابها رقصید برق چشمانش چراغ رهنورردان شد هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش در ره زیبا پرستانش رها کردی آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش گنبد مینای ما را پر صدا کردی چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی ما به پای افتاده در راه سجود تو رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان سرگذشت تیره قوم ثمود تو خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد سوختیشان ‚ سوختی با برق سوزانی وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود از چه ما را این چنین بازیچه می سازی رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم گرم می چرخانی و بیهوده می تازی چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد با خطا این لفظ مبهم آشنا گشتیم تو خطا را آفریدی او بخود جنبید تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟ هیچ در این روح طغیان کرده عاصی زو نشانی بود یا آوای پایی بود تو من و ما را پیاپی می کشی در گود تا بگویی میتوانی این چنین باشی تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم بر سر ما پتک سرد آهنین باشی چیست این شیطان از درگاهها رانده در سرای خامش ما میهمان مانده بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد تیره روحی ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی میل او کی مایه این هستی تلخست رای او را کی از او در کار پرسیدی گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد هرگز از او در جهان تقشی نمی دیدی ای بسا شبها که در خواب من آمد او چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند سخت مینالیدند می دیدم که بر لبهاش ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا گوشیه یی می جست تا از خود رها گردد پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است شیطان : تف بر این هستی بر این هستی درآلود تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیزست خالق من او و او هر دم به گوش خلق از چه می گوید چنان بودم چنین باشم من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟ او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت دام صیادی به دستم داد و رامم کرد تا هزاران طعمه در دام افکنم ناگاه عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت منتظر برپا ملکهای عذاب او نیزه های آتشین و خیمه های دود تشنه قربانیان بی حساب او میوه تلخ درخت وحشی زقوم همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل آن شراب از حمیم دوزخ آغشته ناز ده کس را شرار تازه ای در دل دوزخش از ضجه های درد خالی بود دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد او به من رسم فریب خلق را آموخت من چه هستم خود سیه روزی که بر پایش بندهای سرنوشتی تیره پیچیده ای مریدان من ای گمگشتگان راه راه ما را او گزیده ‚ نیک سنجیده ای مریدان من ای گمگشتاگان راه راه راهی نیست تا راهی به او جوییم تا به کی در جستجوی راه می کوشید راه ناپیداست ما خود راهی اوییم ای مریدان من ای نفرین او بر ما ای مریدان من ای فریاد ما از او ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما ای سراپا خنده های شاد ما از او ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم ما که از چشمان او بیهوده افتادیم از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم دام خود را با فریبی تازه می گسترد او برای دوزخ تبدار سوزانش طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد ای مریدان من ای گمگشتگان راه من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم گر چه او کوشیده تا خوابم کند اما من که شیطانم دریغا سخت بیدارم ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت اشک باریدم پیاپی اشک باریدم ای بسا شبها که من لبهای شیطان را چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین دستهایم با نوازش ها فرود آمد ای بسا شبها که تا آوای او برخاست زانوانم بی تامل در سجود آمد ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ آرزو می کرد تا یک دم برون باشد آرزو می کرد تا روح صفا گردد نی خدای نیمی از دنیای دون باشد بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟ ما که خود افتادگان زار مسکینیم ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار نقش دستی ‚ نقش جادویی نمی بینیم ساختی دنیای خکی را و میدانی پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست ما عروسکها و دستان تو دربازی کفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست شکر گفتی گفتنت ‚ شکر ترا گفتیم لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم راه می بندی و می خندی به ره پویان در کجا هستی ‚ کجا ‚ تا در تو ره جوییم ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم پس دگر افسانه روز قیامت چیست این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان باز آنجا دوزخی در انتظار ماست بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل هر زمان گوید که در هر کار یار ماست یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی آن که از بخت سیاهش نام شیطان بود آن که در کار تو و عدل تو حیران بود هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود این منم آن بنده عاصی که نامم را دست تو با زیور این گفته ها آراست وای بر من وای بر عصیان و طغیانم گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست سالها ما آدمکها بندگان تو با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم حافظ ‚ آن پیری که دریا بود و دنیا بود بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را من که باشم تا به جامی نگذرم از آن تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را تو چه هستی ای همه هستی ما از تو تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی دیگران در کار گل مشغول و تو در گل می دمی تا بنده سر گشته ای سازی گر خدایی در دلم بنشین و پوکم کن لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت توسط سارا |
پس از توفان پس از تندر پس از باران سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش مي افتاد نه بيد ز باد نه برگ از برگ مي جنبيد شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند دوباره راه را بر ماه مي بستند و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي به ديدار تو من مي آمدم با شوق با شادي تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد تو با من مهربان تر از مني با من تو با من مهرباني مي كني چون مهر مهري مهربان با من پس از توفان پس از تندر پس از باران گل آرامش آوازي به رنگ چشم هاي روشنت دارد نسيمي كز فراز باغ مي آيد چه خوش بوي تنت دارد من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت توسط سارا |
خنده ها می شکفد بر لب ها ، تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی همه بر درد کسان می نگرند، لیک دستی نبرند، از پی درمان کسی از وفا نام مبر، آن که وفا خواست کجاست؟ ریشه عشق فسرد، واژه دوست گریخت ! سخن از دوست مگو، عشق کجا ! دوست کجا !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت توسط سارا |
شاید اول باران شد
شاید به شانه های تو پیوستم
لبخندهای نازک من شاید ،
نشان دهند به تو راهی . . .

ارسال شده توسط مانیک عزیز![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت توسط سارا |
پرت می شوم آنطرف تر از خدایی که دیگر صدای پیرش به گوش هیچ پیامبری نمی رسد ! ارسال شده توسط مانیک عزیز
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت توسط سارا |
میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم بگو سلام بگویم یا خداحافظ ؟ ارسال شده توسط : مانیک عزیز
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت توسط سارا |
پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.
پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند . . .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت توسط سارا |
اين حوالي هميشه پاييز است
و درختان لبريز اتفاق زرد
و سبزي، خاطرهايست محو و فراموش
كلاغها ديگر انتظار را با قار قار، اعتراض نميكنند
و گاهي حجم سياه ساكتشان را در برابر چشمانم از خورشيد عبور مي دهند

من، گاهي به مهماني گل بوته هاي گذشته مي روم در خاطره ام
بر روي برگ هاي خشك خس خس كني كه شكست از كولشان بالا مي رود، راه مي روم
و از ناله هاي ناگزيرشان هميشه به گوش مي رسد:
[...كجاست شكوه گذشته...]
خورشيد خسته تر از هميشه
آنقدر خسته كه زود مي رود و دير مي آيد
و نگاهش را پيكر نحيف مورچه نيز نمي فهمد
بهار كمي آنطرف تر در ايستگاهي متروك
به انتظار قطاريست
كه هيچگاه از اين حوالي عبور نميكند+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت توسط سارا |
معشوق من انسان ساده ایست انسان ساده ای که من او را در سرزمین شرم عجایب چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت در لابه لای بوته هایم پنهان نموده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت توسط سارا |
روزی که حوا سیب ممنوعه را چید، گناه بوجود نیامد
آن روز یک فضیلت پر شکوه به دنیا آمد:
" نا فرمانی "

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت توسط سارا |
گرگ هاری شده ام هرزه پوی و دله دو شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز می دوم ، برده ز هر باد گرو چشم هایم چو دو کانون شرار صف تاریکی شب را شکند همه بی رحمی و فرمان فرار گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعلهء چشم تو سیاه تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم آه ، می ترسم ، آه آه می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق که تو خود را نگری مانده نومید ز هر گونه دفاع زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی پوپکم ! آهوکم چه نشستی غافل ؟! کز گزندم نرهی گر چه پرستار منی پس از این دره ی ژرف جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه پشت آن قله ی پوشیده ز برف نیست چیزی ،خبری ور تورا گفتم چیزه دگری هست ،نبود جز فریب دگری من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم منشین با من و با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی ، چه نیازی چه غمیست یا نگاه تو ،که پر عصمت و ناز ، بر من افتد ؛ چه عذاب و ستمی است دردم این نیست ولی ، دردم این است که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم پوپکم ! آهوکم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت ورنه دیگر به چه کار آیم من بی تو چون مرده ی چشم سیهت منشین امــــــا با من ، منشین تکیه بر من نکن ای پرده ی طناز حریر که شراری شده ام پوپکم ! آهوکم گرگ هـــاری شده ام " اخوان ثالث "
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت توسط سارا |
زندگی خیلی خیلی زیباست اونی که زشته (( تویی عزیزم )) 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت توسط سارا |
امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک
در " تو " خلاصه کردم
ای کاش می شد . . .
یکبار
تنها همین یکبار تکرار می شدی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت توسط سارا |
با هرکه سخن گفتم در خود گره ای گم بود چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود چون ابر سبکباران می باری و می بارم من درد محبت را " هرگز به تو نسپردم " این عقده دیرین را می دانی و می دانم بر مرثیه ام بنگر عکس رخ خود بین این قصه دیرین را می خوانی و می خوانم . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت توسط سارا |
همه ما در داستانی عجیب زندگی می کنیم ! با وجود این اکثر آدم ها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیر طبیعی باشد، تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند: "دنیا خودش یک معمای بزرگ است." "دنیا خودش یک رویای عجیب است"
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت توسط سارا |