|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
پرواز پرندگان در آبي آسمان هر کجا چشمانم را کودکانه به دنبال مي کشد در خواهش گنگ پريدن خواب هاي شبانه ام را تفسير مي کند به خاطر دارد
و روحم را
کسي چه مي داند
شايد دست هايم
تقدیر بال هاي پرواز است
که هنوز چيزي از اوج 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت توسط سارا |
چشمهایش خیس بودند ! گفت ، تا به صبح در هجرت گریسته ام ! و من ِ " ساده" ایمان آوردم به ایمانش !! و چه دیر فهمیدم چشمهای او آن شب ، بی چتر زیر باران مانده بودند 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت توسط سارا |
من متولد پاییزم فصل ِ دلسردی عشق فصل ِ افتادن ِ برگ فصل ِ تولد ِ رنگ! در همان یک قدمی ها من یخ زده بودم دلِ من به گرمای دلت خوش بود و نمی دانست که دلت سنگ است و خالی از هر عاطفه ای! و تـــو هم، متولد پاییز تو هم ســرد! تو هم بــاد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت توسط سارا |
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من، تو نیز تنها ماندستی 
ای فصل فصل های نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت توسط سارا |
انــــــــــدوهت را به گيســــــــــوان باد سنجــــــــــاق کن پــــــــــروانه هاي دلـــــــــــــت را به باغ بســـــــــــــپار نگــــــــــــــذار نيلوفـــــــــرانه هاي احســـــــــــاست اسيــــــــــر ذهــــــــــن پاييز شــــــــود
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط سارا |
قلمت را بردار بنویس از همه خوبی ها زندگی؛ عشق و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست گل مریم,گل رز بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال از تمنا بنویس از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود از غروبی بنویس که چو یاقوت و شقایق سرخ است بنویس از لبخند از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر جای جهان می نگرد قلمت را بردار روی کاغذ بنویس زندگی با همه تلخی ها ؛ شیرین است 
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط سارا |
تو تنهایی که سنگ خاطراتت بر حباب سینه میکوبی... چه میخواهی ؟ نگو ... دیدم حباب گریه در چشمت، ترک برداشت نگو دیگر غرور سرو زندانی است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت توسط سارا |
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشويق ميکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. يکى از بچهها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده. ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت توسط سارا |