تبليغاتX
گذشت زمان من را هم خاطره کرد

گذشت زمان من را هم خاطره کرد

من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...

 

 آن را که جفا جوست نمی باید خواست


سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست


 مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست


از دوست به جز دوست نمی باید خواست


نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت توسط سارا| |

 


ای ماه قشنگ
 

آن چه در ما جاری است، این همه فاصله نیست !

 

چشمه گرم وصال است و عبور . . .

 

زندگی . . . می گذرد، تند و آسان و سبک . . .

 

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم،

 

عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . .. .

 

روز نو، هر روز است ،

 

فکر را ، نو بکنیم . . .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت توسط سارا| |

 

خانه ی دوست کجاست؟


چه کسی می پرسید


خانه ی دوست زمانی به پس کوچه ی تنهایی بود


با دری باز، و یک پنجره ی رو به خدا


باغچه ای داشت پر از اطلسی همدردی


بوی عطر دل پاک، همه جا حس می شد


تک درخت ته باغ، پُر ز برگ دلِ خوش


که به آهنگ نسیم سحری می رقصید


ولی امروز دگر خانه تهی ست


قفل نفرت بدرش بسته کسی


در پس پنجره اش پرده ی رخوت پیداست


بوی حسرت ز در و پیکر خانه جاری ست


خانه متروک شده از نم بیرحمی ها


تک درخت ته باغ، شده مسموم ز هوای نفرت


... دیر زمانیست که در این خانه کسی


ننهادست قدم با دل باز


خانه دوست کجاست؟

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت توسط سارا| |

چه انتظار عجیبی


تو بین منتظران هم


عزیز من چه غریبی !


عجیب تر آن كه چه آسان


نبودنت شده عادت


چه بی خیال نشستیم


نه كوششی ، نه تلاشی

 

فقط نشسته و گفتیم :


خدا كند كه بیایی . . .

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت توسط سارا| |

 

سنگم
سنگ سنگ
بی کم و کاست
و چنان در آغوش فشرده ام خود را
 که رهایی را
 گریزی جز شکافتن نیست
سنگ سنگ
با این همه ای رود سبز تابستانی
از فرازم بگذر
ساقه های سست آبزی
و خزه های بلند را
بگریزان از من
 و درنگ قزل آلا را
بر گرده هایم جاودانی کن
 بر سنگم زندگی
 خیس و سرایان می گذرد
و زندگیم
گوهری است غریب
یکی شده با ذرات جهان
 چنانکه یکی شده ام با جهان در او
 خشک و خاموشم مپندار
 پر آواز و خیس و خاموشم
 خاموش نه
 مدهوشم
 ای رود سبزم
از کناره هایم بگذر
منقار سخت بارانیت را
بر جداره های جان کیهانیم
پیاپی فرود آر
 همین فردا خواهی دید
که خواهم ترکید
 و زیباترین شقایق جهان را
ارزانی چشمانت خواهم کرد

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت توسط سارا| |

 

 

خداوند در جاهایی زندگی می کند

که

 اجازه ی ورود به وی داده شود

 

 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت توسط سارا| |

 

آیا سقفی بالای سرت هست؟


نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت توسط سارا| |

 

ما بدهکاریم


 به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند


 معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟


 و نگفتیم


 چون که مرداد


 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت توسط سارا| |

Design By : Night Melody