|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
آیین ما ستایش باران است
باران ، رفیق ژاله و شبنم
پیش از طلوع فجر ، افول عصر
از باغ ها غبار می شوید
گل های دوستان را سیراب می کند
آیین ما ستایش باران
و ارتباط بین سه واژه
مرهون اتفات ، یا لطف مشترک
تجلیل زندگانی انسان است
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت توسط سارا |
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو ، راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت توسط سارا |
ما به هر ديواري آينه اي بخشيديم ... كه تصور بكنيم...
يك نفر با ما هست ![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط سارا |
انتخاب با توست ! میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . . . ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت توسط سارا |
به صد چشم می نهاد
او یک ترانه داشت
به صد گوش می سرود
من صد ترانه خواندم و
نشنود هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیده ای نبود
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت توسط سارا |
عصری تابستانی
که صبح آن با حافظ شروع شد ... گفتم: من
امشب هفت ساله شدم گفتی: لحظه
ی قشنگ عزیمت بر تو خوش، بابایی گفتم:
نگاه و نفس تو، مرا با خود می برد ... گفتی: دل
را از آواز عشق سرریز کن تا ببینی که ... گفتم: که
همه دنیا کف دستی بیش نیست گفتی: و
انسان همیشه رفیق اندوه نیست، روزهای قشنگ هم هست، ای خوب من! گفتم: به
جان تو که از همین عصرهای قشنگ تابستانی، تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است. گفتی: پس
از لبخند و مهر، از عشق و مهربانی بگو ... بابایی گفتم: اگر
از عمرم، دمی مانده باشد و آنی آن، آن هم از آن تو ... جون بابایی ... و شب آمد شبی که
سهم من بود از این روزگار ...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت توسط سارا |
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت توسط سارا |
باد می وزد … میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت توسط سارا |