|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
ناگه غروب کدامین ستاره ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟ هشدار ای سایه ره تیره تر شد دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |
درخت را به نام برگ بهار را به نام گل ستاره را به نام نور کوه را به نام سنگ دل شکفته مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام کوچکم صدا بزن
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |
با ما گفته بودند: (( آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت، لیکن به خاطر آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می بایدتان کرد. )) عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم آری که کلام مقدسمان باری از خاطر گریخت ! شاملو 
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |
خاطرمان باشد: شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم : آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |
یکی بود ، یکی نبود ! تمام قصه ها با بودن یکی و نبودن دیگری آغاز می شوند، که یکی بود و یکی نبود. یکی رفته بود و یکی مانده بود، مانده بود و گریه کرده بود . . . !
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارا |