گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت
مرسی که پا به ما دادی واسه سگ دو زدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی
خداجون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما
تا اونا رو، رو به هر مترسکی دراز کنیم
خدا جون مرسی از این دلی که تو سینه امونه
می تونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم
آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

حالا که آمده ای . . .
کنارم بنشین
بخند
دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست

پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من !
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ...
" آری باید "
زیرا دوست داشتن خال با ل ر وح ماست

سلام . . .
خداحافظ . . .
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود ، این در گم شده بر دیوار . . .

مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
صدای شیون در اوج است
می شنوی؟

برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن، سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند :
من تو را . . .
او را . . .
کسی را دوست می دارم
دل تا ز صبا شنید افسانه دوست
از سینه هوا گرفت زی خانه دوست
تا شمع بلندش به افق روشن شد
جان پر نکشید جز به پروانه دوست
زان خانه که خون عاشقان می ریزد
رفتیم برادران به کاشانه دوست

اندوه نهفته از نگاه دشمن
گفتیم که سر نهیم بر شانه دوست
زنجیر میاورید و تهمت مزنید
بس باد بگویید که : دیوانه دوست
پیمانه همان بود که با دوست زدیم
پیمان نشکستیم ز پیمانه دوست
مرغی که هزار دام دشمن بدرید
بنگر که چه دل خوش است با دانه دوست
ما قصه نبردیم به پایان و شب است
با باده سحر کن تو به افسانه دوست
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوست برد
آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت
من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو ، چه زیباست
پاییز چه زیباست

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو ، چه زیباست
چه زیباست . . .
(( نصرت رحمانی))
می نویسم، باز هم می نویسم و می نویسم
اما هنوز فکری به انجام نرسیده فکری دیگه توی سرم شکل میگیرد.
هنوز نمی دونم از کجا شروع کنم !
میرم توی آینه خودم رو نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم که
اصلا این " من جدید " درون خودم رو نمی شناسم.
چند وقتی میشه که اون داره از درون من رو نگاه می کنه
و شاهد تمام کارهای من شده، آخه تازگی ها اومده سراغ من.
درست از زمانی که با تو غریبه شدم.
آره با تو، با توئی که دیگه نمی شناسمت.
ببینم تو هنوز همونی هستی که بودی ؟
همونی که از رگ گردن بهم نزدیک تر بود ؟
پس چرا دیگه حست نمی کنم ؟ نه توی قلب نه توی باورهام !
تو چطور؟ تو من رو می شناسی ؟
اصلا چی شد که یهو رفتی ؟
آهان. . .
فهمیدم، تو هم خسته شدی درست مثل من !
من هم خسته ام، از تو، از خودم، از این دنیای سوخته ات.
تو باختی خدا، من رو هم بازنده کردی.
من و تو باورهامون رو باختیم
اما با این تفاوت که تو خدایی و می تونی با یه اشاره همه چی رو نابود کنی و از نو بسازی،
اما من فقط نابود می شوم و تو دوباره من رو از نو جور دیگه ای می سازی.
من دوباره توی نگاه خسته ی دنیا، توی وزش بادهای عاصی،
توی همهمه امواج دریا ها، توی وحشیگری های یک قوم
یا سنگدلی یه کرکس و مکاری یک روباه زاده می شوم.
آره من دوباره آغاز می شوم. توی خشم تو نابود می شوم توی جهنمت می سوزم
و توی بهشت بی آرامشت ساکن می شوم، درست همونطوری که خواست توست.
دوباره متولد می شوم توی تمام هستی تو،
که واسه سرگرم شدن خودت بوجودشون آوردی.
من بارها و بارها آغاز می شوم و باز هم روزی دیگر، نوعی دیگر،
همانطوری که برایت سرگرم کننده تر است
در جایی دیگر باز هم از نو شکل می گیرم.

نوشته شده توسط خودم![]()
ببخشید من شما رو می شناسم ؟
چرا اینجوری نگاهم می کنی ؟
من شما رو قبلا جایی دیده ام ؟
خیلی معذرت می خواهم، اما چرا اصلا حرف هاتون برایم آشنا نیست ؟
چرا هر چی فکر می کنم یادم نمی آید ؟
کجا داری میری ؟
متاسفم . . . ![]()
دل من فراموشی گرفته !
خدا نگهدارت

نوشته شده توسط خودم![]()
یکی از شاگردان کلاس از استاد حمیدی پرسید :
کدام یک از این 2 مصرع درست می باشد ؟
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز . . .
یا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز . . .
استاد همان وقت با سرودن این بیت جواب شاگرد را چنین داد :
برخی نشسته خوانند بعضی شکسته دانند
گر نیست خواجه حافظ معذور بدار ما را
!
!
!![]()

پ. ن : استاد حمیدی دکترای ادبیات و استاد دانشگاه تهران، شاعر اشعار معروفی چون : " مرگ قو " ، " جدال چنگیز با سلطان خوارزم شاه " و ...
کاش چون پاییز بودم ...
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم . . .
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ...
کاش چون پایز بودم
چیز غریبی است عنکبوت بودن
یک گوله نخ در شکمی زنده داشتن و هرروز آن را تنیدن !
(( اینگرهاگروپ ))
به سلام ها دل نمی بندم
از خداحافظی ها غمگین نمی شوم
دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی " ماه و خورشید "
اون که از اولش گفته بود که منو نمی خواد، اون که بهم گفته بود وابسته اش نشم . . .
آره اون از اولش گفته بود، گفته بود که ماله من نیستش و صرفا دوستیم
اما، اما . . .
دلم به حرفاش گوش نکرد، آخه از وقتی دیدش اونو خواست.
با تمام وجودم خواستمش،
با تمام نیازم فریاد زدمش.
همه جوره قبولش داشتم مثه یه بت پرست می پرستیدمش.
زمان می گذشت و من بیشتر از پیش میخواستم که کنارش باشم،
تا اینکه یه روز به من گفت که از نظر احساسی وابسته کسی دیگه شده .
تازه همون موقع بود که حرفاشو شنیدم،
تازه همون وقت بود که عمق حرفاشو احساس کردم
و یه دفعه وجودم از تلخیه تنهایی پر شد . . .

حالا من موندم و دل رفته به باد واسه من شعر و غزل رفته به باد
منم و وحشت تردید یه عشق به گمونم دل من رفته به باد
نوشته شده توسط خودم![]()
آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد هر که شیطان را به جایم برگزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
عاصیش کردی او را سوی ما راند ی این تو بودی ‚ این تو بودی کز یکی شعله
دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
شعر شد ‚ فریاد شد ‚ عشق و جوانی شد عطر گلها شد بروی دشتها پاشید
رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد آن چنان در جان می خواران خروش افکند
تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد سحر آوازش در این شبهای ظلمانی
هادی گم کرده راهان در بیابان شد بانگ پایش در دل محرابها رقصید
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
در ره زیبا پرستانش رها کردی آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
گنبد مینای ما را پر صدا کردی چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی
ما به پای افتاده در راه سجود تو رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تیره قوم ثمود تو خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه
چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختیشان ‚ سوختی با برق سوزانی وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با خطا این لفظ مبهم آشنا گشتیم تو خطا را آفریدی او بخود جنبید
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟ هیچ در این روح طغیان کرده عاصی
زو نشانی بود یا آوای پایی بود تو من و ما را پیاپی می کشی در گود
تا بگویی میتوانی این چنین باشی تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم
بر سر ما پتک سرد آهنین باشی چیست این شیطان از درگاهها رانده
در سرای خامش ما میهمان مانده بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد
تیره روحی ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی میل او کی مایه این هستی تلخست
رای او را کی از او در کار پرسیدی گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان تقشی نمی دیدی ای بسا شبها که در خواب من آمد او
چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند سخت مینالیدند می دیدم که بر لبهاش
ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا
گوشیه یی می جست تا از خود رها گردد پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد
گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است شیطان : تف بر این هستی بر این هستی درآلود
تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیزست خالق من او و او هر دم به گوش خلق
از چه می گوید چنان بودم چنین باشم من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟
او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
دام صیادی به دستم داد و رامم کرد تا هزاران طعمه در دام افکنم ناگاه
عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
منتظر برپا ملکهای عذاب او نیزه های آتشین و خیمه های دود
تشنه قربانیان بی حساب او میوه تلخ درخت وحشی زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل آن شراب از حمیم دوزخ آغشته
ناز ده کس را شرار تازه ای در دل دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
او به من رسم فریب خلق را آموخت من چه هستم خود سیه روزی که بر پایش
بندهای سرنوشتی تیره پیچیده ای مریدان من ای گمگشتگان راه
راه ما را او گزیده ‚ نیک سنجیده ای مریدان من ای گمگشتاگان راه
راه راهی نیست تا راهی به او جوییم تا به کی در جستجوی راه می کوشید
راه ناپیداست ما خود راهی اوییم ای مریدان من ای نفرین او بر ما
ای مریدان من ای فریاد ما از او ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما
ای سراپا خنده های شاد ما از او ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم
ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم ما که از چشمان او بیهوده افتادیم
از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم
ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد
ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
دام خود را با فریبی تازه می گسترد او برای دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد ای مریدان من ای گمگشتگان راه
من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم گر چه او کوشیده تا خوابم کند اما
من که شیطانم دریغا سخت بیدارم ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
اشک باریدم پیاپی اشک باریدم ای بسا شبها که من لبهای شیطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین
دستهایم با نوازش ها فرود آمد ای بسا شبها که تا آوای او برخاست
زانوانم بی تامل در سجود آمد ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ
آرزو می کرد تا یک دم برون باشد آرزو می کرد تا روح صفا گردد
نی خدای نیمی از دنیای دون باشد بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
ما که خود افتادگان زار مسکینیم ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار
نقش دستی ‚ نقش جادویی نمی بینیم ساختی دنیای خکی را و میدانی
پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست ما عروسکها و دستان تو دربازی
کفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست شکر گفتی گفتنت ‚ شکر ترا گفتیم
لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم راه می بندی و می خندی به ره پویان
در کجا هستی ‚ کجا ‚ تا در تو ره جوییم ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم
پس دگر افسانه روز قیامت چیست این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل
هر زمان گوید که در هر کار یار ماست یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی
آن که از بخت سیاهش نام شیطان بود آن که در کار تو و عدل تو حیران بود
هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود این منم آن بنده عاصی که نامم را
دست تو با زیور این گفته ها آراست وای بر من وای بر عصیان و طغیانم
گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست سالها ما آدمکها بندگان تو
با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم حافظ ‚ آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را من که باشم تا به جامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی دیگران در کار گل مشغول و تو در گل
می دمی تا بنده سر گشته ای سازی گر خدایی در دلم بنشین و پوکم کن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم

پس از توفان پس از تندر پس از باران
سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش مي افتاد
نه بيد ز باد نه برگ از برگ مي جنبيد
شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند
دوباره راه را بر ماه مي بستند
و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم
تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي
به ديدار تو من مي آمدم با شوق با شادي
تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد
تو با من مهربان تر از مني با من
تو با من مهرباني مي كني چون مهر
مهري مهربان با من
پس از توفان پس از تندر پس از باران
گل آرامش آوازي
به رنگ چشم هاي روشنت دارد
نسيمي كز فراز باغ مي آيد
چه خوش بوي تنت دارد
من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم
تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم

| Design By : Night Melody |


