|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
اگر ما در قرن دیگری باز به دنیا آمده بودیم، زندگی را با آدم های دیگری تقسیم می کردیم. انگار ورود به این دنیا طبیعی ترین رویداد ممکن است. ما بر روی زمین مانند شخصیت های یک داستان خواندنی قدم می زنیم، به یکدیگر لبخند می زنیم و برای هم سر تکان می دهیم، انگار می گوییم: (( سلام، ما با هم و در کنار هم زندگی می کنیم ! ما در قصه ای کنار هم زندگی می کنیم . . . )) 
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت توسط سارا |
از چنگ زمان نمی شود گریخت، پنهان شدن از زمان غیر ممکن است، زمان همه جا هست
زیرا همه چیز را زمان تعیین می کند.
زمان جایی نمی رود، تیک تیک هم نمی کند ! این ما هستیم که می رویم و این
ساعت ماست که تیک تیک می کند.
زمان آرام و بی پایان همانند طلوع خورشید از مشرق و غروبش در مغرب تاریخ را می بلعد.

زمان تمدن های بزرگ را نابود می کند و خاطرات قدیمی را به کام خود می کشد.
نسل ها را یکی پس از دیگری در خود حل می کند و به نابودی می کشاند.
زمان می جود و می جود و این ما هستیم که لای دندان هایش جویده می شویم !!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی، سال های عمر را افزوده ايم ؛ و نه زندگی را به سال های عمرمان . زندگی فقط حفظ بقاء نيست ؛ بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذت بخش است . هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
حقیقت آن چیزی نیست که نوشته می شود آن چیزی است که سعی می شود پنهان بماند
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
از دیدن این همه جمعیت سرم گیج میره معنی عجله رو میشه تو مترو فهمید. کی فکر می کنه این همه جمعیت اینجا زیر زمین وجود داره! احساس نفس تنگی می کنم، صدای سوت قطار که تازه به ایستگاه رسیده، دویدن آدمی که با عجله از پله برقی می ره پایین تا قبل حرکت قطار و بسته شدن در وارد واگن بشه، با این که می دونه حتی اگه پرواز کنه به قطار نمی رسه باز هم می دود. هنوز 30 ثانیه نشده درب قطار بسته می شه. یک دقیقه انتظار، قطار بعدی، باز هم همان هیاهو و عجله، سوار می شیم. نمی دونم چرا آدما اصلا نگاه نمی کنن که کسی رو صندلی نشسته یا نه، همه آماده نشستن هستن یکی رو پای اون یکی می شینه و انگار تازه حس می کنه که صندلی خالی نبوده و با دلخوری بلند می شه. خیلی جالبه عجیب ترین صحنه ها اینجا زیر زمین اتفاق میفته ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
همه ما در داستانی عجیب زندگی می کنیم ! با وجود این اکثر آدم ها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیر طبیعی باشد، تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند: "دنیا خودش یک معمای بزرگ است." "دنیا خودش یک رویای عجیب است"
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست. خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما خوش آن روزی که دریابیم جادوی حضور یکدیگر را . . .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
از صبح که چشماشو باز کرد شروع به دویدن توی این شهر شلوغ و کثیف کرد با اون جثه کوچیکش همه جا می رفت، جایی نبود که نگشته باشه به همه جا سر می زد، دنبال جایی برای زندگی می گشت. هر روز با نگاه های متعجب آدم ها روبرو می شد. بعضی از این آدم ها با چندش و یا با چشمانی از حدقه بیرون زده به صورت ظریف و جثه کوچیکش نگاه می کردند. این نگاه های خیره برای او فرقی نمی کرد به این نوع نگاه ها عادت کرده بود. او همچنان از این گوشه به اون گوشه شهرمی رفت، تا شب همه جا رو خوب گشته و یاد گرفته بود و حالا بعد چند روز دوندگی لبخند رضایتی بر لب های رنگ پریده اش نقش بست. به خانواده و دوستانش فکر کرد و با آن ها تماس گرفت و گفت که به شهر بیایند. در سوراخی خزید درهدف و فکرش غوطه ور بود و به ناداني انسان فکر مي کرد که نا آگاهانه شهر خود را تسليم ما مي کنند با موذی گری اندیشید ما این شهر را فتح خواهیم کرد و به " شهر موش ها " تغییر نام خواهیم داد !!! نوشته شده توسط خودم![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
پیرمرد خودش رو تو آیینه نگاه کرد،امروز روز مهمی برای او بود با امروز می شد ۲۹۸۸۱ روز که زندگی رو پشت سر گذاشته بود. بعد از ظهر همان روز دختر و نوه هایش جشن کوچکی را به مناسبت تولد ۸۴ سالگی برایش تدارک دیده بودند. دوباره به روزهای گذشته برگشت. وقتی 5 ساله بود از روسیه به ایران آمدند، پدرش ایرانی و مادرش اهل روسیه سفید بود. روزهای بازی خود با کودکان همسایه اشان را به یاد می آورد،با یاد آوردن دختر همسایه که عاشقش شده بود لبخندی به لب آورد چه ماجراهایی را پشت سر گذاشته تا توانسته بود سرانجام با او ازدواج کند. تنها حرفه ای که در این مدت زندگی یاد گرفت و علاقه داشت عکاسی بود. او ازاولین عکاسان و بهترین آن ها بود اما اکنون جز نامش در برخی از مجلات و حافظه تعداد اندکی از دوستان چیزی باقی نمانده بود. اکثر هم دوره هایش یا الان زیرخروارها خاک بودند یا حرفه آن ها را پسرانشان ادامه می دادند. آه . . . حاصل این عمر اندک او 3 دختر و یک پسر بود،پسرش را در 14 سالگی برای ادامه تحصیل به انگلیس فرستاد و دو دختر دیگر بعد ازدواجشان دست سرنوشت هر کدام از آن ها را به غربت فرستاد تنها دختر وسطی کنار آن ها باقی ماند. زنش را که عاشقانه دوست می داشت ۷ سال پیش از دست داد. هنگامی که بازنشسته شد نوه هایش کوچک بودند که نمی توانست حرفه خود را برای آن ها یادگار بگذارد ... صدای زنگ در او را از افکار گذشته بیرون کشید، به آرامی در را گشود صدای شاد دختر و نوه هایش را شنید که برای او سرود تولد می خواندند. موقع بریدن کیک پیرمرد درست مثل بچه ها شده بود و ذوق فوت کردن شمع ها را داشت. پسر به پیرمرد گفت که لبخند بزند تا او ازش عکس بگیرد! پیرمرد نگاهی به دوربین انداخت و پیش خود فکر کرد که این دوربین های جدید چقدر با دوربین هایی که او با آن ها سر و کار داشت متفاوت بود، برای بار چندم از پسر پرسید که حلقه فیلم در کدام قسمت این دوربین جا می گیرد و پسر باز هم با صبوری توضیح داد که این دوربین ها نیازی به حلفه فیلم ندارد و عکس در حافظه آن ها ذخیره می شود. پیرمرد فقط نگاه می کند و مثل همیشه متوجه حرف های پسر نمی شود و باز می پرسد خب عکس این دوربین ها چگونه ظاهر می شود؟ پسر به آرامی توضیح می دهد که باید توسط کامپیوتر دیده می شود. اما باز هم پیرمرد حرف خودش را می زند گیج شده است، پسر این بار می خندد و میگوید من عکس های تولد را چاپ می کنم و به شما حتما می دهم. درنگاه پیرمرد هنوزهم سوال دیده می شود. پسر: حاضر؟ پیرمرد برای گرفتن عکس لبخند کمرنگی می زند و مانند گذشته ژست می گیرد،سرش را مقداری متمایل می کند و نگاهش را به نقطه ای دیگر می دوزد چیک . . . عکس در حافظه ذخیره شد ! نوشته شده توسط خودم![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
روی یه نیمکت داخل یه پارک کوچیک می نشینم و سرم را به عقب خم میکنم و چشمانم را می بندم و به موسیقی: " آواز زندگی " که توسط گنجشک های روی درخت در حال اجراست گوش می دهم. در سکوت ذهنم با آن ها هم صدا می شوم و می خوانم، لذتبخش ترین سرودی است که شنیده ام. چشمانم را باز می کنم و به عبور آدم ها از کنارم دقیق می شوم عده ای با چهره های گرفته، خسته از روز سپری شده و بی تفاوت به حضور من و موسیقی در حال اجرا عبور می کنند، برخی دیگر به قدری درگیر تعلقات خود هستند که اصلا حواسشون به موسیقی آسمونی نیست، گروهی دیگر رقص کنان از کنارم با لبخندی می گذرند، حرکات و نگاهشون با موسیقی در حال اجرا اجین شده و هارمونی زیبایی ایجاد می کند شوق و لذت و هیجان در وجودشان سرشار است، چشمانم را دوباره می بندم تا خاطره این صحنه همیشه در خیالم حک شود. احساس پرواز میکنم، به آسمان آبی بالای سرم نگاهی می اندازم گروه موسیقی گنجشک های دوره گرد در آسمان پر می گشایند و می روند تا در جایی دیگر باز هم سرود زندگی را سر دهند. من هم با آن ها می روم، می روم جایی دیگر تا برای زنده گانی دیگر سرود زندگی ام را سر دهم نوشته شده توسط خودم
![]()
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط سارا |