|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
جز من اگرت عاشق شیداست بگو ور میل دلت به جانب ماست بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو، نیست بگو راست بگو
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
آه... اين ثانيه ها چقدر نامردند .. گفته بودند كه برمي گردند .. بر نگشتند و پس از رفتنشان .. بي جهت عقربه ها ميگردند .. آه اين ثانيه هاي بي رحم چه بلايي به سرم آوردند .. نه به چشمم افقي بخشيدند.. نه ز بغضم گره اي وا کردند ..
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت توسط سارا |
روزها را با حسرت دیروزها و امروزها سپری می کنیم و از فرداها گوری برای دیروزها و امروزها می سازیم. خاطراتی که از گذشتن دقایق داریم تبدیل به غباری کمرنگ و کمرنگ تر می شود، ناباورانه به روزهای از دست رفته نگاه می کنیم و نمی دانیم که چگونه آن روزها از کنار ما گذر کردند و ما چه ساده و مفت آن ها را باخته ایم. زندگی قمار دقیقه ها و ثانیه هاست و در این قمار برد با کسی است که از ثانیه های که در دست دارد بهترین استفاده را بکند. پس باید قبل از این که زمان جبران نیز از دست برود تکانی به خود بدهیم پس با گام هایی استوار، گردنی برافراشته و با چشمانی بیدار به سوی آینده بتاز و از دقیقه ها و ثانیه های باقی مانده دردست درست استفاده کن نوشته شده توسط خودم![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت توسط سارا |
سلام پدر بر پدری که معنی حروف عنوانش: (پ) نمادی از پاکی (د) دیانت و (ر) نشانی از راستگویی اش است. پدر عزیزم روزت که روز تولد والاترین پدر دنیاست مبارک باد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت توسط سارا |
دریا صدا می زندم، وقت کار نیست دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست پر می کشم به جانب هم بغض هر شبم آیئنه ای که هیچ زمانش غبار نیست دریا و من چقدر شبیهیم و باز من سخت بی قرارم و او بی قرار نیست با او چه خوب می شود از حال خویش گفت دریا که از اهالی این روزگار نیست امشب ولی هوای جنون موج می زند دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ، ببین دریا هم اینچنین که منم بردبار ، نیست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت توسط سارا |
با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم : تا شقایق زنده است زندگی باید کرد نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد یادته گفتی بهم : اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو اومدم آهسته نرم تر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه یادته گفتی بهم : عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی : چه تنهاست ماهی اگه دچاره دریا باشه آره تنها باشه ، یار غم ها باشه یادته گفتی : گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهاییتان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه سهراب صاحب یک نفسه نیست که تازگی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفسه شقایقت؟ منو با خودت ببر با قایقت راست می گفتی : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود آره کاش دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ((رضا صادقی))
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت توسط سارا |
ندانستم چرا در قلب خسته خدای درد و ناکامی نشسته ندانستم چرا در مزرع دل به جای گل گیاه هرزه رسته ندانستم چرا غم زد شبیه خون به شادی های جان بخش خجسته ندانستم چرا جلاد عصیان به پای لاغرم زنجیر بسته ندانستم چرا مردم به نوبت تماشا می کنندم دسته دسته که در قلبم کسی گفت ای گنه کار ز جورت قلب انسانی شکسته . . .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت توسط سارا |
شناسنامه من یک دروغ تکراری است هنوز تا متولد شدن مجالم هست جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز به ناگزیر ز دنیا همان سوالم هست به غیر خویشتن از هیچکس ملالم نیست خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت توسط سارا |
درخت با همه کهنسالی از من جوانتر است در رازش می نشینم: گنجشکانی هستند گنجشکانی می آیند خانواده ای هست خانواده ای می آید گنجشکی دیگر می آید خانواده دیگر فرش می اندازد [ مدت هاست کسی به سراغم نیامده ] درخت با همه کهنسالی از من جوانتر است " چقدر سایه داشتن خوب است "
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت توسط سارا |
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد ورنه با تو حرف می زدم من هنوز زنده ام آفتاب پشت ابر مانده ام من در این سکوت بارها برایتان شعر گفته ام ، شعر خوانده ام من خیال نیستم هستم و هنوز معتفد به واژه زوال نیستم حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد ورنه لال نیستم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
پرنده نیست آفتاب بر بامت می نشیند اما تو به سایه می گریزی و آفتاب که پرنده نیست از خانه ات پرواز می کند. . . محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
چرا چنین سخت به این هستی کوتاه چسبیده ای و رنج وجودت را چنین فرا گرفته است؟ معنای این تقلا چیست؟ کسی که نمی تواند به این سوال پاسخ دهد خود را تسلیم می کند و مرگ را زودتر آرزو میکند دیگری، کسی که در جستجوی معنای وجود هست و احساس می کند خداوند عادل نیست، با تقدیرش به ستیز بر می خیزد " دلیران همیشه سر سخت هستند " پرودگار رضایتمندانه از آسمان لبخند می زند، زیرا این چیزی است که او می خواهد او می خواهد هر شخص مسئولیت زندگی اش را در دستان خودش بگیرد، چرا که در تحلیل نهایی خداوند بزرگترین هدیه را به فرزندانش بخشیده است: " استعداد برگزیدن و تعیین اعمالشان " پائولو کوئیلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
هر کس از زمان تولد نامی دارد اما باید بیاموزد که زندگی اش را با کلمه ای که برگزیده است تا به آن زندگی معنا دهد، نامگذاری کند مثلا کسی نام زندگی خود را حکمت، یکی آزادی، دیگری اقیانوس آن دیگری اعتماد... من هم نام زندگی ام را برگزیدم " ملاقات دوباره "
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده. به در بردید. حالا جای شما در این بیمارستان امن است. (( ناصر ابراهیمی )) با تشکر از ناصر عزیز
او گفت: شما خیلی شانس آورده اید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان سالم
با ضعف پرسیدم: الان کجا هستم؟.
گفت: در ناکازاکی. ![]()
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و مرغ خوش آهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم پرواز . . .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
روح نیز همچون رودخانه و گیاه به نوع دیگری از باران نیاز دارد: " امید، ایمان، دلیلی برای زیستن " هنگامی که این عوامل به جریان در نیایند، همه چیز در روح می میرد و مردم می توانند بگویند: " اینجا در این بدن روزی یک انسان وجود داشت " ((پائولو کوئیلو))
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
وقتی بچه بودم همیشه برام سوال بود که چرا همه اصرار دارن به دوره کودکی خودشون برگردن؟!؟ همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ شم و وارد دنیای آدم بزرگ ها بشم، تا کارهایی که اجازه نداشتم رو انجام بدم ... روزهای کودکی پر از سرزندگی و نشاط و هیجان بود که در تمام لحظه هاش نبض زندگی جریان داشت روزهای خوبی که کنار کسانی زندگی می کردیم که اکنون نیستند روزهای شادی که خیابون ها ، کوچه ها، خونه ها پر می شد از هیاهو و صدای خنده ها روزهایی که دنیا برام خیلی خیلی بزرگ بود و تنها نگرانی، ترس از گم شدن تو این دنیای به این بزرگی بود اون روزها گذشت بزرگ شدیم... خیا بون ها ، کوچه ها، خونه ها خالی از هیاهو شدند اون نشاط و هیجان از بین رفت. همه دلمرده شدند. کوچه های بازی ما که برامون بزرگ و آشنا بود الان به قدری نا آشنا و تنگ هستند که برای عبور دو رهگذر از کنار هم جایی ندارند. همه ما بچه های دیروز دنیاهامون رو از هم جدا کردیم، دیوار دلامون رو از تنهایی ساختیم و غریبه شدن با هم رو واسه خودمون عادت کردیم الان همه از هم دوریم و بی تفاوت از کنار هم عبور می کنیم، نگاه های گرم و دوستانه دیروزمون رو به نگاه های سرد امروز تبدیل کردیم دردهای امروز دوستان دیروز را تماشا می کنیم و بدون ذره ای دلسوزی از کنار آن ها می گذریم " روز گار غریبی است نازنین " گذشت و می گذره اما کاش واسه بیرون اومدن از دنیای کودکی ام عجله نمی کردم چه دیر فهمیدم که دنیای آدم بزرگ ها رو دوست ندارم
نوشته شده توسط خودم![]()
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط سارا |
جهان است شادان به پندار نیک ز پندار نیک است گفتار نیک چو پندار و گفتار تو نیک شد نیاید ز تو غیر کردار نیک
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت توسط سارا |
به پایان رسیدیم، اما نکردیم آغاز فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای "شفیعی کدکنی"
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت توسط سارا |
امروز تئاتری دیدم که یکی از بازیگرانش جمله هایی گفت که به نظرم جالب اومد و برام پر از معنی بود حالا بخونید و بگید نظرشما چیه؟ ولی همین که به زانو در بیاد دیگه کسی بهش احترام نمیذاره .................................................................................................................................... عدالتی وجود نداره ! می دونی واسه چی؟ واسه اینکه تا قبل از بودن آدم هیچ چیز ممنوعی وجود نداشت اما همین که آدم آفریده شد همون میوه که حلال بود، میوه ممنوعه شد و مجازات خوردن اون میوه ممنوعه هزاران قرن کشت و کشتار، خونریزی و بی حرمتی و تمام این وحشی گری ها شد...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط سارا |
آخر تو را پیدا کنم، شیداتر از شیدا کنم در عاشقی در بیدلی یکتا و بی همتا کنم درخاطر خلقی تو را چون شعر خود زیبا کنم غوغا کنم، محشر کنم، اهل صفا بر پا کنم یک شب چو رویا دلفریب آیم کنار بسترت یک شب تو را چون لاله ای خونین و دل تنها کنم از جام لبهایت شبی نوشم شراب عاشقی وآنگه شبی دیگر تو را همبستر غم ها کنم یک شب بیام بر سرت گل ریزم و مستی کنم یک شب به دشت غم تو را چون لاله صحرا کنم با بوسه ای عشق آفرین، شیرین کنم کام تو را وآنگه رها سازم تو را یاری دگر پیدا کنم با گریه همسازت کنم با ناله دمسازت کنم آخر تورا بی یار و سر، دیوانه و رسوا کنم چون عاشق زارم شوی، مفتون و بیمارم شوی " در شهر عشق وآنگه تورا مجنون بی لیلا کنم "
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط سارا |