|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
یکروز ، ما از هم جدا خواهیم شد غمناک . یک روز، من در شهر احساس تو خواهم مرد . یک روز ، آن روزی که نامش واپسین دیدار ما باشد . تو ، بر صلیب شعر من ، مصلوب خواهی شد . آن روز ما از هم گریزانیم . آن روز ما - هر یک درون خویشتن - یک نیمه انسانیم . آن روز چشم عاشقان در ماتم عشقی که می میرد ، خاموش و گریانست . آن روز قلب باغ ها در سوگ گلبرگی که می افتد ، بی تاب و لرزانست . . .
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط سارا |
کسي ديگر نمي کوبد کسي ديگر نمي پرسد و من چون شمع مي سوزم و من گريان و نالانم درون کلبه ي خاموش خويش و من درياي پر اشکم درون سينه ي پر جوش خويش و من چون تک درخت زرد پاييزم برگي جدا از او
در اين خانه ي متروک ويران را
چرا تنهاي تنهايم
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند
و من تنهاي تنهايم
اما کسي حال من غمگين نمي پرسد
که توفاني به دل دارم
اما کسي حال من تنها نمي پرسد
که هر دم با نسيمي مي شود
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
لب سرخ فام زنی مست را؟
خدایا تو لرزیده ای هیچگاه؟
به محراب چشمان کمرنگ او؟
شنیدی تو بانگ دل خویش را
به تاریکی در سینه تنگ او؟
خدایا تو پوییده ای هیچگاه
به دنبال تابوت های سیاه؟
به چشمان خاموش پاچیده ای
به چشم کسی،خون به جای نگاه؟
دریغا تو احساس اگر داشتی
دلت را چو من مفت می باختی
برای خود ای ایزد بی خدا
خدای دگر نیز می ساختی
نصرت رحمانی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
من در آن سوی جهان به تو می اندیشم که به یکباره دل از من کندی دل به دریا دادی تا که یاد من از خاطرت هم برود یاد من را به غریبه ندهی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گمگشته ام کجا، ندیده ای مرا شعر ارسال شده توسط مانیک عزیز ![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
آیا به عمر خویش یک روز دیده ای یک مرغ سر بریده که به هر سو دونده است؟ یک مرغ سر بریده که جان می دهد؟ یک مرغ سر بریده که به خون تپنده است؟ آن لحظه را که برزخ مرگ است و زندگی آن لحظه را چه نام نهی؟ مرگ؟ مرگ محض؟ نه این گمان خطاست آن مرغک دونده در آن لحظه زنده است آن مرگ محض نیست زیرا نشان مرگ: آرامش و سکوت و نوازش است. آن لحظه را چه نام نهی؟ زندگی؟ دریغ! کی زندیگست آن؟ در زنئگی نشانه امید و آرزوست در زندگی نشاط دل و موج خنده است ای دوست، ای رفیق آن مرغ سر بریده در مرگ و زندگی جنبنده ای که پنجه به خون می کشد، منم آن لحظه که پنجه نگار من شود به خون نامش نه زندگیست، که جانیست می کنم هر سو سموم مرگ در شوره زار زندگی من وزنده است این نیست زندگی: جنس سخت در دل تابوت خویشتن گر زندگیست این، در آن مرا امید نماند ، آرزو نماند نامش نه زندگیست، این کوره راه عمر که راهی کشنده است رنج است رنج زیستن من نه زندگی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد، ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت. این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم. با تشکر از مشکی پوش عزیز
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون از این همه در به دری از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون از این مترسک های بد ازهمدلای همزبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون آره دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ از جمله" دوستت دارم" دروغای خیلی قشنگ دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
به که باید دل بست؟ سینه ها جای محبت همه از کینه پر است هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید نیست کسی که در راه غم آلوده عمر قدمی راه محبت پوید خط پیشانی جمع خط تنهایی ماست همه گلچین گل امروزند در نگاه من و تو حسرت بی فردایی است به که باید دل بست؟ " نقش هر خنده که روی می شکفد نقشه ای شیطانی است " " در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد حیله ای پنهانی است "
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
گفتی که می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم گفتی اگر بیند کسی ؟ گفتم که حاشا می کنم گفتی که تلخی می گر ناگوار افتد مرا؟ گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما میکند گفتم که با یغماگران قدری مدارا می کنم گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزان تر از این هم با تو سودا می کنم گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو؟ گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم؟ گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
................................ قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی ؟ تو گفتی یه بی تاب! تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب! قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی توی جمع عاشق تو صادق ترینی همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت به خود گفتم ای وای.. مبادا دروغ گفت گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم تو.. از این شکستن خبر داری یا نه؟ هنوز شور عشق و به سر داری یا نه؟ هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من.. اون ماه و دادم به تو یادگاری .......................
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
اگر گل بودی به نرمی می بوییدمت اگر شراب بودی به شیرینی می نوشیدمت اگر آیینه بودی به صفا در تو می نگریستم و اگر خیال بودی با تو شبها خلوتم را رونق می بخشیدم... آخر بگو چیستی؟ کجایی؟ غم این است که با توام و بی توام ولی همه گاه در رهگذار قلبم صدای قدمهای تو را می شنوم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
سال ها و ماه ها، هفته ها و روزها، دقیقه ها و ثانیه ها یکی پس از دیگری می آیند و می روند شب می آید روز می رود، روز می آید شب می رود! تکرار در تکرار می شود من در امتداد این تکرار می بینم به ناگاه زمین از چرخش باز می ماند ابرها در آسمان ساکن می گردند ستاره ها به آسمان سنجاق می شوند و زمان می ایستد سکوت سکوت سکوت . . . اما نه گوش کنید صدایی به گوش می رسد باز در جایی خدا دنیای دیگری می سازد
نوشته شده توسط: خودم
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود وگرنه طعمه شیر خواهد شد و شیری که می داند باید ازآهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد. مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی ( نلسون ماندلا )
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو با تو می رفتم، تنهای تنها و صبوری مرا کوه تحسین می کرد " حمید مصدق "
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
نقش او در دل چه زیبا می نشست سنگدل آیینه ما را شکست آیینه صد پاره شد درپای دوست باز در هر آیینه نقش روی اوست آیینه در عشق بازی صادق است سال ها آیینه بی تصویر ماند آه، کین بی روشنایی دیر ماند ((هوشنگ ابتهاج))
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
با لحظه های بی تو نمی سازم چه روزهای تلخ و نفس گیری است بی تو زمین تفکر دلتنگی است بی تو زمان تصور دلگیری است با لحظه های بی تو نمی سازم نمی سازم...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
نمیدونم گنجشک ها که اینقدر شبیه هم هستند چطور همدیگر را می شناسند و نمیدونم چه قدر شبیه من هست که تو دیگر مرا نمی شناسی...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
از جنس شیشه مباش : گرچه محکم وجامد در نگاه اول اماظریف وشکننده در اصل. از جنس آب مباش: گرچه زلال اما هر جاروان ودر گرمای عشق بخارشدنی واز بین رفتنی. از جنس سنگ مباش: گرچه در ظاهر محکم وپایدار اما در گرما وسرمای زندگی کم کم پوسیده . ازجنس پلاستیک مباش: با هر حرارتی آب شدنی واز اصل افتادنی ناپایدار و بی ارزش برای زندگی. از جنس چوب مباش: گرچه با ظاهری محکم وخوب اما با درونی نفوذ پذیربا موریانه هوسها تهی تر. عمرحتی ازخوردگی هم مصون بمان ودر پای عشق یک عمر پایدار وسخت باش وبدان که جاودانه خواهی شد.
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت توسط سارا |
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده کرد و دل از دستانم ربود تا به خود من آمدم او رفته بود دل ز دستانش به زیر پا افتاده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت توسط سارا |