گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
گفتی که:
چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی
تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی
وقت سحر
مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم
سلامم به گرمای قلب تو دوست، دلم لحظه ای با دلت روبروست، بگو عاشقی تا سلامت کنم ،تمام دلم را بنامت کنم
من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان
که من آن راز را دیدن و گفتن نتوان
چو به سویم نگری ترسم و با خود گویم
که جهانیست پر از راز به سویم نگران
یاد پر مهر تو در آن روز نخست
نرود از دل من تا نرود از تن جان
خدایا با توام حواست کجاست؟
مي دانم جسته گريخته مي گويم، اما فرصتم براي من و تو بودن كم است.
تو هميشه مي شنوي اما من هميشه در خلوت نيستم.
من مي گويم كه انسان بزرگي هستم چون تو در من دميده اي اگر اينگونه نيست ، بگو.
شكايت تكراري ... روزي كم... در شان ما نيست.
پس در فكر روزي براي من نباش ، عزتم را مگير.
دعا نمي كنم , درخواست مي كنم و مي خواهم.
ببخش اگر روي گله ام با توست چون آدميان يا طاقت گله را ندارند يا اظهار دانايي بيشتر مانع از شنيدنشان مي شود.
سخاوت كلام گويندگان و سفاهت مقام دارندگان همه در افكار پيچاپيچ من چون موجي كه ديوار اسكله را به فرسايش سوق مي دهد مي ماند.
كاش مي توانستم فرياد بزنم كه تو رو بايد براي تو خواست و نه از ترس تو .
لذت شنيدن از رحم و مهربانيت برايم صد چندان شيرين تر است تا فكر درباره نوع عذابي كه در دوزخم مي دهي.
آنقدر برايم مجهول هست كه ديگر زندگي را به نام عذابت بر خود فشار قبر نكن.
من با تو دچار فلسفه نيستم حماقت خواستن عمري جاودان را هم در من نبين.
من وجاهت عاشقي را مي جويم
خدايا با توام حواست کجاست...
نویسنده این متن آقای رضا صادقی است.
ارسال شده توسط مشکی پوش عزیز![]()
|
از تمام واژه های تاثر آمیز و حزن آور زبان یا قلم " ای کاش می شد " |
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد
کاش واژه حقیقت آنقذر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود
کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها بعد از پایین آمدن دستها مستجاب می شد
کاش شمع حقیقت صحبت را در تقلای بال پر سوز پروانه می دید و او را باور می کرد
کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود
کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد
کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست
کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد
و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید ....
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
تودریای من بودی آغوش وا کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد.
امشب دوباره زمزمه ي عشقي
از كوچه هاي خاطره مي آيد
امشب دوباره ياد گريزاني
بر گشته از ديار فراموشي
در كوي ذهن دلشده مي خواند
پژواك راه رفتن او در شب
آهنگ دلنواز جواني را
تكرار مي كند
چشم به سوي خاطره مي چرخد
اندوه
شوق
ترس
تركيب صادقانه ي احساس
در لحظه هاي ملتهب ديدار
در باز مي شود
من در ميان زمزمه ها
خاموش ،
تكرار صحنه هاي زمان را
به تماشا نشسته ام
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر نیازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهشهای چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق
ترا میخواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میدانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
(( فروغ فرخزاد ))
لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت، گونه ام را، تيغ
هاي! نپريشي صفاي زلفکم را ، دست
و آبرويم را نريزي، دل
اي نخورده مست
لحظه ديدار نزديک است
عشق با روح شقایق زیباست
عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با حسرت دیدار تو بودن زیباست
يادمه روزی معلم درسرکلاس پرسيد عشق چند بخشه؟
زود دستم رو بالا گرفتم گفتم: يك بخش.
اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:
عطش ديدن تو.....
شوق با تو بودن.....
و اندوه بي تو بودن.....
تو ای مهتاب شب من
مهتاب از قشنگی تو شده شرمسار
با نگاه مثل ماهت
قصه های جون پناهت
دلم و ازمن گرفتی
" نمیدونی چه قشنگ بود اشتباهت"
_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*###### ##
_##################_______*###########
__##################_____*#############
___#################*__###############*
____#################################*
______################### ############
_______#############################
________###########################
__________########################
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
___________________#
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم
چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار و يا يار به من
يا هردو بميريم و به پايان برسيم
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمیشود
چشمان منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حظور تو فردا نمیشود
تو رو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هرچی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد
میخوام تو رو ببینم
نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمها رو میخوام
تویی عاشق تر از عشق
تویی شعر مجسم ...
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
ایرانی باشیم !
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند
* توضیح : چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست ؟
زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است. به تقل ازMelane
" ارسال شده توسط مشکی پوش عزیز "![]()
* ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود.
* ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند.
* هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك
ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك.
* رنگهاي روز ولنتاين شامل قرمز، سفيد و صورتي است.
در خصوص تاريخچه و مبداء ولنتاين اختلاف نظر وجود داشته تا جايي كه ولنتاين با افسانه در آميخته است.
* هويت ولنتاين مبهم است. در كل 3 روايت در رابطه با ولنتاين نقل گرديده كه به آنها اشاره ميكنيم.
۱. جشنواره اي به نام LUPERCALIA كه 15 فوريه در رم باستان ميان كافران متداول
بوده است. لوپركاليا جشن تطهير و زمان خانه تكاني بوده است. در اين جشن مشركين از
خداي LUPERCUS بخاطر محافظت از چوپانها و گله هايشان از گزند گرگها قدرداني
ميكردند. در اين فستيوال بمنظور بزرگداشت FAUNUS خداي حاصلخيزي، باروري و
جنگلها روميان يك سگ و دو بز نر را قرباني كرده و از پوست آنها شلاق ميساختند. مردان
با اين شلاقها به ميان مردم رفته و به هر كسي كه ميرسيدند ضربه اي با شلاق به آنها ميزدند.
دختران داوطلبانه براي شلاق خوردن صف ميكشيدند. آنها اعتقاد داشتند كه شلاق خوردن با
تازيانه هاي ساخته شده از پوست بز باروري آنها را تضمين ميكند. همچنين در اين جشن
طي بزرگداشت الهه اي بنام JUNO FEBRUTA زنان مجرد نامه هاي عاشقانه مينوشتند و
درون گلدانهايي مي انداختند. (و يا تنها نام خود را روي برگه اي مينوشتند) مردان مجرد روم
نيز هر كدام يكي از اين يادداشتها را از درون گلدانها بيرون كشيده و مشتاقانه بدنبال دختر
نويسنده نامه ميرفتند. (نوعي دوست يابي) اين آشنايي ها اغلب به ازدواج مي انجاميد. اين
رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجيح دادند پيش از آشنايي زن را ببينند!
" ارسال شده توسط مشکی پوش عزیز "![]()
ادامه مطلب
باز هم باران مي بارد
آسمان چه خوب حال مرا درك مي كند
و مي بارد
براي تمام دلتنگي هايم
اما شايد
خود آسمان
دلتنگ باشد
چه كسي براي آسمان مي بارد؟
سیه چشمی ، به کار عشق استاد ،
به من درس محبت یاد می داد!
مرا از یاد برد آخر، ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد!
"فریدون مشیری"
بر ماسه ها نوشتم:
دریای هستی من از عشق توست سرشاراین رابه یاد بسپار
برماسه ها نوشتی:
ای همزبان دیرین آرزوی پاکی است اما به باد بسپار
زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت
زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت
زندگی رودی است ، جاری ، هر که آمد
کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت
قاصدک ، این کولی خانه به دوش
روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت
تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب
بدينسان خواب ها را زيبا ميکنم هر شب
دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها
که بي آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب
کجا دنبال عشق ميگردي؟؟؟
که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هر شب...
| Design By : Night Melody |













