|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
گفتی که: چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت توسط سارا |
مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان ! او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"! گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم سلامم به گرمای قلب تو دوست، دلم لحظه ای با دلت روبروست، بگو عاشقی تا سلامت کنم ،تمام دلم را بنامت کنم
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت توسط سارا |
من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان که من آن راز را دیدن و گفتن نتوان چو به سویم نگری ترسم و با خود گویم که جهانیست پر از راز به سویم نگران یاد پر مهر تو در آن روز نخست نرود از دل من تا نرود از تن جان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
خدایا با توام حواست کجاست؟ مي دانم جسته گريخته مي گويم، اما فرصتم براي من و تو بودن كم است. تو هميشه مي شنوي اما من هميشه در خلوت نيستم. من مي گويم كه انسان بزرگي هستم چون تو در من دميده اي اگر اينگونه نيست ، بگو. شكايت تكراري ... روزي كم... در شان ما نيست. پس در فكر روزي براي من نباش ، عزتم را مگير. دعا نمي كنم , درخواست مي كنم و مي خواهم. ببخش اگر روي گله ام با توست چون آدميان يا طاقت گله را ندارند يا اظهار دانايي بيشتر مانع از شنيدنشان مي شود. سخاوت كلام گويندگان و سفاهت مقام دارندگان همه در افكار پيچاپيچ من چون موجي كه ديوار اسكله را به فرسايش سوق مي دهد مي ماند. كاش مي توانستم فرياد بزنم كه تو رو بايد براي تو خواست و نه از ترس تو . لذت شنيدن از رحم و مهربانيت برايم صد چندان شيرين تر است تا فكر درباره نوع عذابي كه در دوزخم مي دهي. آنقدر برايم مجهول هست كه ديگر زندگي را به نام عذابت بر خود فشار قبر نكن. من با تو دچار فلسفه نيستم حماقت خواستن عمري جاودان را هم در من نبين. من وجاهت عاشقي را مي جويم خدايا با توام حواست کجاست... نویسنده این متن آقای رضا صادقی است. ارسال شده توسط مشکی پوش عزیز
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
از تمام واژه های تاثر آمیز و حزن آور زبان یا قلم " ای کاش می شد "
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد
کاش واژه حقیقت آنقذر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود
کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها بعد از پایین آمدن دستها مستجاب می شد
کاش شمع حقیقت صحبت را در تقلای بال پر سوز پروانه می دید و او را باور می کرد
کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود
کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد
کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست
کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد
و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند کین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد تودریای من بودی آغوش وا کن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
امشب دوباره زمزمه ي عشقي از كوچه هاي خاطره مي آيد امشب دوباره ياد گريزاني بر گشته از ديار فراموشي در كوي ذهن دلشده مي خواند پژواك راه رفتن او در شب آهنگ دلنواز جواني را تكرار مي كند چشم به سوي خاطره مي چرخد اندوه شوق ترس تركيب صادقانه ي احساس در لحظه هاي ملتهب ديدار در باز مي شود من در ميان زمزمه ها خاموش ، تكرار صحنه هاي زمان را به تماشا نشسته ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر نیازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهشهای چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق
ترا میخواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میدانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
(( فروغ فرخزاد ))
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت توسط سارا
لحظه ديدار نزديک است باز من ديوانه ام ، مستم باز مي لرزد دلم ، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي! نخراشي به غفلت، گونه ام را، تيغ هاي! نپريشي صفاي زلفکم را ، دست و آبرويم را نريزي، دل اي نخورده مست لحظه ديدار نزديک است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
عشق با روح شقایق زیباست
عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با حسرت دیدار تو بودن زیباست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
يادمه روزی معلم درسرکلاس پرسيد عشق چند بخشه؟ زود دستم رو بالا گرفتم گفتم: يك بخش. اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه: عطش ديدن تو..... شوق با تو بودن..... و اندوه بي تو بودن.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
تو ای مهتاب شب من مهتاب از قشنگی تو شده شرمسار با نگاه مثل ماهت قصه های جون پناهت دلم و ازمن گرفتی " نمیدونی چه قشنگ بود اشتباهت"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط سارا
_____*#######* ___*##########* __*############## __################ _##################_________*###### ## _##################_______*########### __##################_____*############# ___#################*__###############* ____#################################* ______################### ############ _______############################# ________########################### __________######################## ___________*##################### ____________*################## _____________*############### _______________############# ________________########## ________________*#######* _________________###### __________________#### __________________### ___________________#
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط سارا
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
دردیست انتظار که درمان آن تویی این درد تلخ بی تو مداوا نمیشود چشمان منتظر همه تقدیم چشم تو امروز بی حظور تو فردا نمیشود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
تو رو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد با هرچی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد میخوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمها رو میخوام تویی عاشق تر از عشق تویی شعر مجسم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط سارا
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
ایرانی باشیم ! سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند * توضیح : چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست ؟
زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است. به تقل ازMelane
" ارسال شده توسط مشکی پوش عزیز "![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
* ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود. * ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند. * هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك. * رنگهاي روز ولنتاين شامل قرمز، سفيد و صورتي است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
در خصوص تاريخچه و مبداء ولنتاين اختلاف نظر وجود داشته تا جايي كه ولنتاين با افسانه در آميخته است. * هويت ولنتاين مبهم است. در كل 3 روايت در رابطه با ولنتاين نقل گرديده كه به آنها اشاره ميكنيم. ۱. جشنواره اي به نام LUPERCALIA كه 15 فوريه در رم باستان ميان كافران متداول بوده است. لوپركاليا جشن تطهير و زمان خانه تكاني بوده است. در اين جشن مشركين از خداي LUPERCUS بخاطر محافظت از چوپانها و گله هايشان از گزند گرگها قدرداني ميكردند. در اين فستيوال بمنظور بزرگداشت FAUNUS خداي حاصلخيزي، باروري و جنگلها روميان يك سگ و دو بز نر را قرباني كرده و از پوست آنها شلاق ميساختند. مردان با اين شلاقها به ميان مردم رفته و به هر كسي كه ميرسيدند ضربه اي با شلاق به آنها ميزدند. دختران داوطلبانه براي شلاق خوردن صف ميكشيدند. آنها اعتقاد داشتند كه شلاق خوردن با تازيانه هاي ساخته شده از پوست بز باروري آنها را تضمين ميكند. همچنين در اين جشن طي بزرگداشت الهه اي بنام JUNO FEBRUTA زنان مجرد نامه هاي عاشقانه مينوشتند و درون گلدانهايي مي انداختند. (و يا تنها نام خود را روي برگه اي مينوشتند) مردان مجرد روم نيز هر كدام يكي از اين يادداشتها را از درون گلدانها بيرون كشيده و مشتاقانه بدنبال دختر نويسنده نامه ميرفتند. (نوعي دوست يابي) اين آشنايي ها اغلب به ازدواج مي انجاميد. اين رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجيح دادند پيش از آشنايي زن را ببينند! " ارسال شده توسط مشکی پوش عزیز "![]()
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
این متن توسط مشکی پوش عزیز ارسال شده![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
باز هم باران مي بارد آسمان چه خوب حال مرا درك مي كند و مي بارد براي تمام دلتنگي هايم اما شايد خود آسمان دلتنگ باشد چه كسي براي آسمان مي بارد؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
سیه چشمی ، به کار عشق استاد ، به من درس محبت یاد می داد! مرا از یاد برد آخر، ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد! "فریدون مشیری"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
بر ماسه ها نوشتم: دریای هستی من از عشق توست سرشاراین رابه یاد بسپار برماسه ها نوشتی: ای همزبان دیرین آرزوی پاکی است اما به باد بسپار
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است ، جاری ، هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک ، این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب بدينسان خواب ها را زيبا ميکنم هر شب دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها که بي آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب کجا دنبال عشق ميگردي؟؟؟ که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هر شب...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
هفت نصيحت مولانا گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود( باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید) اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان ( مثل شب) وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا) اگر ميخواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
پسر کوچکی روزی در هنگام راه رفتن در خيابان ٫ سکه ای يک سنتی پيدا کرد . او از پيدا کردن اين پول آنهم بدون هيچ زحمتی ٫ خيلی ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد که او ٫ بقيه روزها هم با چشم های باز سرش را پايين بگيرد او در مدت زندگی اش ٫ ۲۹۶ سکه يک سنتی ٫۴۸ سکه ۵ سنتی ٫ ۱۹سکه ۱۰ سنتی ۱۶ سکه ۲۵ سنتی ۲ سکه نيم دلاری .و يک اسکناس مچاله شده يک دلاری پيدا کرد . يعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت . و در برابر اين مبلغ او زيبايی دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ٫ درخشش ۱۵۷ رنگين کمان ٫و منظره درختان افرا را در سرمای پاييز از دست داد . او هيچگاه حرکت ابرهای سفيد را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکل ديگری در می آمدند نديد ............ و .پرندگان در حال پرواز ٫ درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
آلبرت انيشتن آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید. نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
من از نهايت شب حرف مي زنم من از نهايت تاركي واز نهايب شب حرف مي زنم اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار ويكدريچه كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
کسي ديگر نمي کوبد کسي ديگر نمي پرسد و من چون شمع ميسوزم و من گريان و نالانم درون کلبه ي خاموش خويش و من درياي پر اشکم درون سينه ي پر جوش خويش و من چون تک درخت زرد پاييزم برگي جدا از او
در اين خانه ي متروک ويران را
چرا تنهاي تنهايم
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند
و من تنهاي تنهايم
اما کسي حال من غمگين نمي پرسد
که توفاني به دل دارم
اما کسي حال من تنها نمي پرسد
که هر دم با نسيمي ميشود
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
گفته های دگران (( بخوان، بشنو، بگو، ببین و تفکر کن )) : هر کسی مسئول و پدید آورنده شادمانی خویش است اندیشه حقیر آدم را حقیر نگه می دارد فرصتها هیچگاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست رفته ما را به تصاحب می کند
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد. دریغا که نمی دانیم همچنانکه در انتظار او به سر می بریم به کدام درگاه نیاز آوریم. سرانجام این طور نیز می گوئیم: که او در همه جا هست. هرجا و نا یافتنی است. (( آندره ژید ))
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
زندگی فقط حسرت روزای رفته است نوشته شده توسط : خودم
زندگی فقط حسرت کارهای انجام نشده است
زندگی فقط از دست دادن چیزها و کسانی است که به آن دلبستگی داری
زندگی فقط داشتن نداشته هاست
زندگی فقط...
اما با این حال باز هم زندگی زیباست !!!
و نمیدانم چرا؟؟؟
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
سر به روي شانه هاي مهربانت مي گذارم عقده دل مي گشايم گريه ی بي اختيارم از غم نامردمي ها بغض ها در سينه دارم شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم دوست دارم بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم دوست دارم خالي از خود خواهي من برتر از آلايش من من تو را بالا تر از من بر تر از من دوست دارم شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم دوست دارم عشق صدها چهره دارد عشق تو آيينه دارش عشق را در چهره آيينه ديدن دوست دارم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
من این آسمان را دوست میدارم آسمانی که شیشههای آبیاش زیر ،ِگرانباری ،آفتاب درهم میشکند مناین زمین را دوست میدارم زمینی که عطرهای سبزش سوی آسمان پارو میکشند مناین رودها را دوست میدارم رودهایی که با ترس و تردید در رایحهی گیاهان ، آبی جاری میشوند من این ماهیان را دوست میدارم ماهیانی که در مردمک ، چشمهاشان سکههای نقرهای خاکستری دارند.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پیوند میدهد عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد عشق يعني ترس از دست دادن تو
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم....
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |
باز شب شد چقدر تنهایم گفته بودی که شبی می آیم باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را می پایم کنج این پنجره ها شب همه شب منم و گریه و های و هایم پشت این پنجره ها تا به سحر پنجه بر پیکر شب می سایم نکند بیهوده عمر خود را پشت این پنجره می فرسایم نکند بیهوده تکرار شود قصه چشم به راهی هایم باز چون دیشب و شبهای دگر می روم پنجره را بگشایم باز شب شد، شب و از پنجره ام همچنان راه تو را می پایم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط سارا |