گذشت زمان من را هم خاطره کرد

 

تولد دوباره و دوباره و دوباره

بزرگ شدن حس خوبیه اما دلتنگ خیلی خاطرات و حس های ناب گذشته خواهی شد

زمان میگذره و با خودش خیلی چیزها رو میبره نه به دلخواه ما بلکه به انتخاب خودش !

پاییز دوباره تکرار شد فصل زیبای اسرار آمیز،

روز تولد من هم رسید یکسال بزرگتر از قبل و یکسال دلتنگ تر از گذشته ...

خیلی تغییر کرده رفتارم صبرم و تفکرم ...

نگاهم به خیلی چیزها عوض شده این تغییرات رو دوست دارم اما هنوز دلتنگم،

هر ماه دلتنگ تر و هر سال ...

همیشه از نو شروع کردم و شروع خواهم کرد.

زندگی رو دوست دارم با همه دلتنگی هام با همه نبودن ها !

 *  سارا تولدت مبارک دوباره و دوباره و دوباره  *

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعتتوسط سارا | |

 

 

باز هم کتاب فصل ها ورق خورد!!!

 

باز هم رسیدیم به فصل مورد علاقه من " پایـــــــیز تن طلایی " .

 

همیشه یه حس عجیبی داره این فصل

 

که با شروع وزش باد، کلی حس  اسرار آمیز و گنگ رو درون من بوجود میاره

 

راه رفتن تو هوای سرد و نفس کشیدن تو هوای نمناک

 

که نمیدونه میخواد بباره یا فقط میخواد بوی رطوبت رو همه جا پخش کنه ..

 

زمزمه آهنگ های پر از خاطره زیر لب ...

 

نور چراغ ماشینا، صدای خش خش برگ ها زیر پا، عجله رهگذرها برای زودتر رسیدن ...

 

برای من همه این اتفاق ها لذت بخش بوده و هست

 

من همیشه تو این فصل منتظرم ... منتظر یه خاطره ...  یه اتفاق ...  یه نفر که ...

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعتتوسط سارا | |

خیلی از راه ها و اتفاق هایی که تو زندگی آدم میفته به انتخاب خودش نیست،

انگار یه دست نامرئی اونا رو سر راهت قرار میده. اما تو توی وجودت حسشون میکنی.

باور داری که باید انتخابشون کنی و از گذروندن اون اتفاق ها ترسی نداری.

اما گاهی هر چقدر هم که به احساست رجوع میکنی یا حتی منتظر علامت یا نشونه ای میشی که بتونی از مسیرها و اتفاق های پیش اومده گذر کنی و یه راهی پیدا کنی هیچ خبری نمیشه و تو میمونی با یه عالمه دلهره.

ناچار میشی چشمت رو روی خیلی چیزها ببندی و برای عبور از این ماجرا از خیلی چیزها بگذری.

این سخت ترین روزهای زندگی تو خواهد بود و شب و روز خود را غوطه ور  و معلق در فضا تجسم میکنی و هیچ درکی از دیگر اتفاق های اطرافت نخواهی داشت.

به هر اتفاق یا مسیری که پیش رو داری شک میکنی یه حسی مثل اشتباه دید توی گرگ و میش هوا یا دیدن چشمه و شنیدن صدای آب تو کویر.

اما بعد از یه مدتی حس میکنی که رسیدی اما چطور خودت هم نمیدونی! انگار یه موج تو رو از قعر دریا کشیده و رسوندتت به ساحل، یا وزش یه باد از به گل نشستگی تو رو رهایی داده.

این نبض زندگیه زندگی  برای خودش در حرکته و زندگی میکنه و زنده است !

و تو مولد این زندگی هستی و باید همیشه در جریان باشی ! ... !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعتتوسط سارا | |

یك نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

امروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است

یك صفحه زندگانی بی روح و كم دوام

جــویای حال از قلــم افتاده ها مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام

چیزی شبیه یك دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام

+نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعتتوسط سارا | |

موج رقص انگیزِ پیراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آید مرا از لغزشِ پیراهنش

حلقه‌ی گیسو به گِردِ گردنش حسرت نماست
ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش

هر دمم پیش آید و با صد زبان خوانَد به چشم
وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از مَنَش

می تراود بوی جان امروز از طرفِ چمن
بوسه ای دادی مگر ای بادِ گل بو بر تنش

همرهِ دل در پی اش افتان و خیزان میروم
وه که گر روزی به چنگِ من در افتد دامنش

در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
گر نبودی این همه نا مهربانی کردنش

 

سایه

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعتتوسط سارا | |

نمی شود در کوچه های

" اردیبهشت "

تنها قدم زد . . .

خودت را زودتر برسان.


+نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعتتوسط سارا | |