|
وچه تنها رفتیم کوچ کردیم از عشق حال عمریست که تنها ماندیم در پی گمشده ای در رویا |
وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده. به در بردید. حالا جای شما در این بیمارستان امن است. (( ناصر ابراهیمی )) با تشکر از ناصر عزیز
او گفت: شما خیلی شانس آورده اید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان سالم
با ضعف پرسیدم: الان کجا هستم؟.
گفت: در ناکازاکی. ![]()
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و مرغ خوش آهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم پرواز . . .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
روح نیز همچون رودخانه و گیاه به نوع دیگری از باران نیاز دارد: " امید، ایمان، دلیلی برای زیستن " هنگامی که این عوامل به جریان در نیایند، همه چیز در روح می میرد و مردم می توانند بگویند: " اینجا در این بدن روزی یک انسان وجود داشت " ((پائولو کوئیلو))
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
وقتی بچه بودم همیشه برام سوال بود که چرا همه اصرار دارن به دوره کودکی خودشون برگردن؟!؟ همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ شم و وارد دنیای آدم بزرگ ها بشم، تا کارهایی که اجازه نداشتم رو انجام بدم ... روزهای کودکی پر از سرزندگی و نشاط و هیجان بود که در تمام لحظه هاش نبض زندگی جریان داشت روزهای خوبی که کنار کسانی زندگی می کردیم که اکنون نیستند روزهای شادی که خیابون ها ، کوچه ها، خونه ها پر می شد از هیاهو و صدای خنده ها روزهایی که دنیا برام خیلی خیلی بزرگ بود و تنها نگرانی، ترس از گم شدن تو این دنیای به این بزرگی بود اون روزها گذشت بزرگ شدیم... خیا بون ها ، کوچه ها، خونه ها خالی از هیاهو شدند اون نشاط و هیجان از بین رفت. همه دلمرده شدند. کوچه های بازی ما که برامون بزرگ و آشنا بود الان به قدری نا آشنا و تنگ هستند که برای عبور دو رهگذر از کنار هم جایی ندارند. همه ما بچه های دیروز دنیاهامون رو از هم جدا کردیم، دیوار دلامون رو از تنهایی ساختیم و غریبه شدن با هم رو واسه خودمون عادت کردیم الان همه از هم دوریم و بی تفاوت از کنار هم عبور می کنیم، نگاه های گرم و دوستانه دیروزمون رو به نگاه های سرد امروز تبدیل کردیم دردهای امروز دوستان دیروز را تماشا می کنیم و بدون ذره ای دلسوزی از کنار آن ها می گذریم " روز گار غریبی است نازنین " گذشت و می گذره اما کاش واسه بیرون اومدن از دنیای کودکی ام عجله نمی کردم چه دیر فهمیدم که دنیای آدم بزرگ ها رو دوست ندارم
نوشته شده توسط خودم![]()
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط سارا |
جهان است شادان به پندار نیک ز پندار نیک است گفتار نیک چو پندار و گفتار تو نیک شد نیاید ز تو غیر کردار نیک
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت توسط سارا |
به پایان رسیدیم، اما نکردیم آغاز فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای "شفیعی کدکنی"
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت توسط سارا |
امروز تئاتری دیدم که یکی از بازیگرانش جمله هایی گفت که به نظرم جالب اومد و برام پر از معنی بود حالا بخونید و بگید نظرشما چیه؟ ولی همین که به زانو در بیاد دیگه کسی بهش احترام نمیذاره .................................................................................................................................... عدالتی وجود نداره ! می دونی واسه چی؟ واسه اینکه تا قبل از بودن آدم هیچ چیز ممنوعی وجود نداشت اما همین که آدم آفریده شد همون میوه که حلال بود، میوه ممنوعه شد و مجازات خوردن اون میوه ممنوعه هزاران قرن کشت و کشتار، خونریزی و بی حرمتی و تمام این وحشی گری ها شد...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط سارا |
آخر تو را پیدا کنم، شیداتر از شیدا کنم در عاشقی در بیدلی یکتا و بی همتا کنم درخاطر خلقی تو را چون شعر خود زیبا کنم غوغا کنم، محشر کنم، اهل صفا بر پا کنم یک شب چو رویا دلفریب آیم کنار بسترت یک شب تو را چون لاله ای خونین و دل تنها کنم از جام لبهایت شبی نوشم شراب عاشقی وآنگه شبی دیگر تو را همبستر غم ها کنم یک شب بیام بر سرت گل ریزم و مستی کنم یک شب به دشت غم تو را چون لاله صحرا کنم با بوسه ای عشق آفرین، شیرین کنم کام تو را وآنگه رها سازم تو را یاری دگر پیدا کنم با گریه همسازت کنم با ناله دمسازت کنم آخر تورا بی یار و سر، دیوانه و رسوا کنم چون عاشق زارم شوی، مفتون و بیمارم شوی " در شهر عشق وآنگه تورا مجنون بی لیلا کنم "
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت توسط سارا |
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط سارا |