گذشت زمان من را هم خاطره کرد

خیلی از راه ها و اتفاق هایی که تو زندگی آدم میفته به انتخاب خودش نیست،

انگار یه دست نامرئی اونا رو سر راهت قرار میده. اما تو توی وجودت حسشون میکنی.

باور داری که باید انتخابشون کنی و از گذروندن اون اتفاق ها ترسی نداری.

اما گاهی هر چقدر هم که به احساست رجوع میکنی یا حتی منتظر علامت یا نشونه ای میشی که بتونی از مسیرها و اتفاق های پیش اومده گذر کنی و یه راهی پیدا کنی هیچ خبری نمیشه و تو میمونی با یه عالمه دلهره.

ناچار میشی چشمت رو روی خیلی چیزها ببندی و برای عبور از این ماجرا از خیلی چیزها بگذری.

این سخت ترین روزهای زندگی تو خواهد بود و شب و روز خود را غوطه ور  و معلق در فضا تجسم میکنی و هیچ درکی از دیگر اتفاق های اطرافت نخواهی داشت.

به هر اتفاق یا مسیری که پیش رو داری شک میکنی یه حسی مثل اشتباه دید توی گرگ و میش هوا یا دیدن چشمه و شنیدن صدای آب تو کویر.

اما بعد از یه مدتی حس میکنی که رسیدی اما چطور خودت هم نمیدونی! انگار یه موج تو رو از قعر دریا کشیده و رسوندتت به ساحل، یا وزش یه باد از به گل نشستگی تو رو رهایی داده.

این نبض زندگیه زندگی  برای خودش در حرکته و زندگی میکنه و زنده است !

و تو مولد این زندگی هستی و باید همیشه در جریان باشی ! ... !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعتتوسط سارا | |

یك نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

امروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است

یك صفحه زندگانی بی روح و كم دوام

جــویای حال از قلــم افتاده ها مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام

چیزی شبیه یك دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام

+نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعتتوسط سارا | |

موج رقص انگیزِ پیراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آید مرا از لغزشِ پیراهنش

حلقه‌ی گیسو به گِردِ گردنش حسرت نماست
ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش

هر دمم پیش آید و با صد زبان خوانَد به چشم
وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از مَنَش

می تراود بوی جان امروز از طرفِ چمن
بوسه ای دادی مگر ای بادِ گل بو بر تنش

همرهِ دل در پی اش افتان و خیزان میروم
وه که گر روزی به چنگِ من در افتد دامنش

در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
گر نبودی این همه نا مهربانی کردنش

 

سایه

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعتتوسط سارا | |

نمی شود در کوچه های

" اردیبهشت "

تنها قدم زد . . .

خودت را زودتر برسان.


+نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعتتوسط سارا | |

همیشه از بچگی دوست داشتم زندگیم یه قصه باشه !

شبیه همون قصه هایی که هر شب مامان برامون میخوند.

" ساده، قشنگ، رویایی و به زیبایی یک معجزه "

خیلی سال از اون شب ها گذشته ...

اما من هنوز تو باورم زندگی رو یه معجزه میدونم.

یه اتفاق خوب، یه شروع نو، یه پایان قشنگ ولذت بردن از همه ی زمان هایی که داره به سرعت میگذره.

و من ایمان دارم که روزی معجزه ی زندگی هر کس تو یه لحظه ی خاص صورت میگیره ...


" هیچی بدتر از نبودن نیست.

من از هیچ وقت وجود نداشتن و از گفتن این که هیچ وقت زنده نبودم می ترسم "



+نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعتتوسط سارا | |

خیلی وقته اینجا مخاطب های خودش رو از دست داده،

اما من هنوزم عادت به نوشتن دارم.

از اینکه روزی برسه و من نسبت به همه چیز بی تفاوت بشم می ترسم.

از اینکه نتونم نسبت به کسی احساسی داشته باشم حتی نفرت ! دلهره دارم.

به نظرم اینکه نتونم زندگی رو زندگی کنم خیلی وحشتناکه !

انگار دارم تعادل زندگیم رو از دست میدم ...

اما هنوز جای امیدواری هست،

چون از گرمای آفتاب روی پوست تنم توی این سرما لذت میبرم.

این روزا دنبال کوچکترین چیزهایی میگردم که بهم انرژی میده،

مثل خوردن قهوه با مادرم، مثل شنیدن صدای تار پدرم وقتی خودم رو گم میکنم...

و مثل خیلی چیزای دیگه که جزئیات تکراری زندگی من رو تشکیل میده !

اینا همه نشون میده که هنوز به پوچی سقوط نکرده ام و هنوز به قول شاعر :

" دلخوشی هایم کم نیست ... "




+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعتتوسط سارا | |